مقصد ...
صحنه 1 و 2 : کوپه ء قطار و راهرو ...
اشخاص : زن لاغر – زن چاق – زن میانه – بازرس – پیرزن -مرد مسن - مرد جوان ،زن جوان - پسرک ... ...
_______________________________________-
پرده ء 1
زن لاغر کتاب بدست : آه ....کوپه ء خالی خواسته بودم اما دلم توش گرفت – آدم وقتی تنهاست دوست داره با کسی همراه باشه – و وقتی همراه میشه دوست داره تنها باشه – هیچ چیز مداوم آدمو راضی نمی کنه – مانتو روسری می پوشم گرمم می کنه – بدون مانتو و روسری می شم سردم میشه – شکوفه ها در هم اومدند ریختند زمین همش گفتم یه روزی از اون مربای بهارنارنج بخورم –این کتاب برام فرصت نذاشت –آه ....چقدر مسافر هستش تو راه آهن – خوب معلومه دارن می رن تعطیلات خوش بگذرونند – دلاشون پره مثل جیب هاشون – مرده انگار زنش نمی تونه به تنهایی سوار قطار بشه چه محکم دستاشو گرفته ...
زن لاغر: کی پشت دره؟
بازرس : منم خانوم اومدم بلیطتونو کنترل کنم
به همراه بازرس زن چاقی هم وارد کوپه می شود و سلام می کند ..
بازرس : خانم دیدم شما هم تنهایی سفر می کنید این خانم هم تنها هستند گفتم اینجا امن تره براتون – معلوم نیست تو اون یکی کوپه ها کیا نشستند ولی روی من می تونید حساب کنید ...
زن چاق: عیدتون مبارک – بفرمائید شیرینی بخورید خودم درست کردم . راستی مقصدتون کجاست؟
زن لاغرچشم از کتابش گرفته : ....خوشبختی
زن چاق: چه تصادفی بیشتر مسافرای این قطار می رن به خوشبختی ..من هم دارم میرم اونجا ...دفعه اولم خواهد بود اونجارو خواهم دید .
زن لاغر : آه ......نه من بچگی هام اونجا گذشته – همون جا دنیا اومده بودم – وقتی ازش سفر کردم یه جای دیگه تازه فهمیدم اسم اونجا خوشبختی بوده - من همه شهرهارو گشته ام – ولی می خوام اونجا موندگار بشم ...
زن چاق: چرا تنها سفر می کنی یه همسفری که از جنس خودت نباشه مکمل خوبی برات میشه ؟
زن لاغر : من داشتم کتاب می خوندم که خبر دادند ماموریتش تمام شده برگشته به جایی که ازش آمده بود . تصمیم داشتم به صفحه آخر برسم دوتایی مربای بهار نارنج بخوریم ، ولی کناب من تموم نشد موقع رفتن او هم رسید ....آه .....تو چی ؟ چرا تنهایی سفر می کنی ؟
زن چاق : نگاه نکن می خندم خیلی سخت بود – من از همسفرم جدا شدم – اون یه همسفر دیگه پیدا کرده بود – ادامه ء راه تلخ بود برام – منم همش شیرینی پختم و خوردم . وقت نشد سرمو بلند کنم .- بعد فهمیدم باید غذا هم درست کنم همون وقت بود که فهمیدم باید کسی باشه که مزه ء نمک خوب و بد رو تو دستم تشخیص بده ......نگاه کن قطار داره حرکت می کنه ..با اینکه داره میره اما هنوز مسافره که سوار میشه پیاده می شه- باید مواظب باشن معلق نشن – اگه معلق بشن یا بیفتن تا آخر گردنشون کج می مونه – نصف بیشتر آدمای شهر ما با گردن کج شده راه می رن و چون گردنشون کج مونده همه چی رو هم کج می بینن- همسفر قبلی منم گردنش کج بود ...
زن لاغر : دیدی این مسافر که سوار شد چه پالتو پوست خوشگلی داشت – حتما شوهرش از اهالی خوشبختیه – من خیلی فکر کردم – تو این یکی شهرها هر چقدر کتاب بخونی – کتاب بنویسی – مثل همسفر رفته من وقت نکنی یه اعتراض بکنی که چرا باید روز تا شب کار بکنه و بهار نارنج نخورده وقت رفتن برسه ؟...هیچ وقت نمی تونی به شهر خوشبختی برسی – اونا همشون جیباشون پره ...دلاشون پره ...
زن چاق با دهن پر: شاید هم پدر و مادرش خریده – آخه عید بود – پدر و مادرا به بچه ها حتی اگه سنش زیاد هم باشه عیدی میدن – اونجای که من بودم صدتا خواهر و برادربودیم – همش می گفتن یه روز یه پدر و مادر میاد شمارو می بره خوشبختی – ما تا اونجا بودیم فکر می کردیم خوشبختی همون خوردنیاست که گاهی کسی برامون میاورد – از اونجا که در اومدم فهمیدم خوشبختی یه جاییه باید بری بهش برسی – نگاه کن درختها چه میوه های رسیده ای داده اند – اگه برسم به خوشبختی دیگه شیرینی نمی خورم – ناراحت هم نمیشم که نمک توی دستم خوبه یا بد ...دنبال یکی می گردم که هم پدر هم مادر هم همسفر باشه برام ...
در کوپه باز می شود مرد و زن جوانی داخل می شوند ..
مرد جوان: خانم من که گفتم هیچ کوپه ای خالی نیست..تو باز اصرار می کنی ..
زن جوان: تو ازبس دست دست کردی یه کوپه خوب پیدا نکردیمم ..عادته ..این دست دست کردن عادته ...
مرد جوان:حالا می گی چیکار کنم ..همینه که می بینی ..از دست من همین بر میاد ..
زن جوان : بعده این همه سفر کردن و خستگیش تو تنم موندن اینه جوابت..یه کاری می کنی دوست دارم خودمو پرت کنم رو ریل ها
مرد جوان : حالا می بینی جا نیست بیا بریم شاید یکی پیدا بشه تو غر نزنی ....
و از کوپه خارج می شوند .
در باز می شود ..
بازرس : خانمها من بازم براتون مهمان دارم ...
زن میانه اندام : سلام ..قسمت شد من با شما همسفر بشم ..امیدوارم از این تقدیر ناراحت نشین ...
زن چاق: نه ...بفرمائید ...خوش اومدین ...این کوپه همینه – مسافرا سوار میشن پیاده میشن – همدیگر فراموش می کنند – بد بگذره هم فراموش می کنید – خوش بگذره هم فراموش می کنید ..مهم رسیدن به مقصده به شهر خوشبختی ...
زن میانه رو : اشتباهه – فراموش کردن اشتباهه ..
بازرس : خانمها این خانم افتاده بود بین کوپه ای که آدمای زیادی توش بودند من تشخیص دادم که اینجا امن تره براشون که خانم پوشیده پسندی هستند ...اگه کاری باشه روی من می تونید حساب کنید ...باید برای این راحتی مبلغی خرج کنید ...
زن لاغر: آقای بازرس فکر می کنید چقدر به خوشبختی مانده ایم ؟
بازرس :بستگی به شما دارد ...تحمل مسافرا فرق می کند ...فقط در این میان ..به مسافرای دیگر اعتماد نکنید .....هر موقع رسیدیم خودم خبرتون می کنم ...من هر خدمتی از دستم بر بیاید کوتاهی نمی کنم ...
زن چاق: شما که اینقدر تشخیصتون قویه می گین خوشبختی چه جور جاییه؟ من هیچ وقت اونجا نبودم ...
بازرس : زیاد دقت نکردم .....برای خانمی به زیبای شما همه جا خوشبختیه ...من سرم شلوغ بوده همیشه مسافرارو ببرم ..برسونم... اینجارو اداره کنم ...همه بازرس ها اینطوری هستند ....چه قبل من ...چه بعد من ....همین گذر براشون مثل شهر خوشبختیه ...مردمو هیچ وقت نمیشه راضی کرد ...ولی من سعی می کنم تشخیصم قوی باشه ...شما هم زیاد در پی این شهر نباشین ...من تا به حال نشنیدم کسی بگه اونجا بوده ...بازم رسیدیم خبرتون می کنم و با اشاره به زن چاق : خودم شمارو می گردونم همه جای شهر خوشبختی رو می شناسم .....عزت زیاد خانمها ...
زن میانه رو:پناه بر خدا ...
زن لاغر:
تا خودم نرسم نمی فهمم ..تا خودم نبینم نمی فهمم
زن چاق : من فکر می کنم کم ماندیم ...بازرس انگار از من خوشش اومده بود . چه تشخیص گر قوی بود ....یادم باشه دست نمکمو نشونش بدم ...حتما می فهمه من آشپز خوبی ام ........راستی شما؟ شما هم به خوشبختی می رین ؟..
زن میانه رو صورتش دیده نمی شود :
من نمی خوام به مقصدی برسم ..من فقط می خوام برم
زن لاغر: انگار گریه می کنین ؟
زن میانه رو : نگاه کنید چه پاییز زیبای ست ..برگها دارند می ریزنند ...همون موقع که من گم شده بودم و خدا راه را نشانم داد هم پاییز بود ...
زن لاغر: اگر خدا راه را نشانت داده چرا ناراحتی ؟
زن میانه رو :
نشانم داد ...اماراه که تموم شدنی نیست ...اونم وقتی می فهمی مقصد نیست
زن چاق: پس به ما چرا نشان نمی ده ؟...هان ؟ ......توی شهر همه گفتند خوشبختی ....ما هم داریم می ریم اونجا ...شهر تو با شهر ما فرق داره ؟...هان؟...من که زیبام ...آشپز خوبیم ...گردنم هم کج نیست ..
زن میانه رو: این همون تقدیره ...همسفریم ...کلی شهر خوشبختی هست ...شما به کدومش دارین می رین؟...
زن لاغر و زن چاق بلند می شوندحیرتزده .. کتاب و شیرینی از دستشان می افتد ...
زن لاغر : باید بازرس را پیاده کنیم ...بازرس ؟ بازرس ؟
_______________________________
پرده ء 2
در کوپه را باز می کنند راهرو پر است از آدمای که کنار هم ایستاده نگاه می کنند ...دست و پاهایشان مشغول کار است اما نگاهشان ثابت منتظر است ..
بازرس ؟...
زن و مرد جوانی بچه بغل دارند می گذرن....
مردجوان: این جا خوبه ؟
زن جوان: همش تقصیر توء ..از بس دست به دست می کنی ...
مرد مسن با گردن کج : بازرس را گرفتند بردند
زن چاق : کجا بردند ما می خواهیم بدونیم چند تا شهر خوشبختی هستش ؟
پیرزن : به گمانم خوشبختی را گذشتیم ....جا ماندیم ...
مرد مسن با گردن کج : بازرس از چند نفر پول گرفته بود به شهر خوشبختی برسوند ولی اونجا خوشبختی نبوده همه اعتراض کردند بازرس رو هم گرفتند بردند...دروغ گفته بوده ...
زن لاغر: کسی به ما بگه شهر خوشبختی کجاست؟ من می خوام تا ماموریتم تموم نشده بهار نارنج بخورم ...اصلا لوکوموتیو ران این قطار کیه؟ کجاست ؟..اصلا شاید تو کتاب نوشتند کجاست ؟..کو کتابم ؟....
مرد جوانی رو به بقیه : لوکوموتیوران قطار ..؟ هیچ فکرش رو نکرده بودیم ..کیه ؟ ..
پیرزن: خوب پسرم همون سوزنبانه دیگه ..
مرد مسن : خانم هنوز که داره برف میاد کولاکه بیرون دیده نمیشه...وقتی بهار بشه یه بازرس تازه می دن که بپرسیم این شهر کجاست ؟
زن چاق : حالا این سوزنبان یا لوکوموتیوران رو چیکار داریم ، بازرس کجاست ؟مگه بازرس از من خوشش نیامده بود پول رو می خواست چیکار کنه؟....گفت می خواد تموم شهر خوشبختی رو نشونم بده ...
زن لاغر : آه .....تحمل من تموم شده ...نگاه کن اون آدما چقدر بشاش و راضیند ...کوپه شون خیلی نورانی و جاداره ...
پیرزن : سرشون گرمه مادر !...بعدا می فهمند جا موندن ...
زن چاق : بیایید شیرینی بخوریم ...
آدما برگشتند نگاه به شیرینی ها ...
مرد مسن : تا بازرسی برسه بگه این شهر کجاست می شه شیرینی خورد ...بیائید ...بیائید ...
مرد جوان زن جوان دست پسرکی را گرفتند می گذرند ..
مرد جوان : اینجا جادار تره ؟
زن جوان : کجاش جادارتره! ..پسر م کجا بشینه ...می خواد مهندس بشه ...
پسرک: مامان شما رو می برم کوپه پیرزن ،پیرمردا ، خوش می گذره ! ؟ من کوپه خالی می خوام تنهایی بهتره ..من باید فکر کنم ، من باید امکانات داشته باشم ...من باید ............
پیرزن : پسرم بیا شیرینی بخور ...تو این بازرس رو ندیدی ؟...
.
.
.
پ. ن : انسان چگونه حسی ست ، من چگونه حسی هستم وقتی خودم را ،بارانی ام را ، شال گردنم را و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال هست برایِ آسودن؟ من چگونه حسی هستم ووقتی ذهنم شاخه ،شاخه،شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجویِ نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم"
— محمود دولت آبادی ...سلوک ..
دهکده در میان تپه های سرسبز جاخوش کرده بود . دسته ء مرغان بر فراز تالاب ها در حال گذر بودند . در میان راه جاده و دهکده ،کاروان کوچک و رنگارنگی داشت می گذشت که صدای آواز و خنده اش تمام راه را پر می کرد . پسرک چوپان در حالیکه دستش را سایبان کرده و تمام قدرت دستش را روی چوب دستی اش انداخته بود با دیدن آنها ،روی تپه شروع به دویدن کرد در حالیکه داد می زد: کولی ها ...کولی ها آمدند ..سگ که سربه خاک گذاشته چرت می زد قدراست کرده شروع به پارس کردن نمود و بزغاله ها به دنبال چوپان راهی دهکده شدند ...
روز – میدان بزرگ دهکده ..
اهالی دهکده سرحال و منتظر،در میدان بزرگ جمع شده اند . زنان و دختران ،روی خود را گرفته پشت مردان ایستاده بودند . پسران جوان بی تاب به سرو کول هم پیچیده گاهی داد می زدنند ..ده زود باشین بابا ....پیرمردا چشم هایشان را تنگ کرده می خواستند تشخیص بدهند کی به کی هست . و هرازگاهی چرت می زدنند . پسرک چوپان در حالیکه با چوب دستی اش ور می رفت بین جمعیت بالا و پایین می پرید مرد غریبه ای که تازه به اهالی دهکده پیوسته بود گفت: چیه چه خبر شده ؟ پسرک چوپان گفت هرچند سالی یه بار کولی ها می یان اینجا ، نمایشی شعبده بازی ، خوش می گذره نگاه کنین ..و مرد اجازه داد دخترش که یه چشمش آبی یه چشمش سبز بود کنارش بیسته و نگاه کنه ..گفت : می گن اینجایی نیست این شعبده باز ؟..پسرک چوپان نگاهش کرد و مردی از بین جمع گفت :آره می گن مماله یه جای دوره ...که اومده تو کاروان کولیا ...وسط میدان پسرک نحیف ویازده دوازده ساله ای مشغول گرم نگه داشتن آتیش است ..تصویر می رود روی تصویر مار نیش داری که روی بازوی مرد عظیم الچثه ای نقش بسته است که وارد میدان می شود ماهیچه های بازوانش بیرون زده سینه ای تختش را جلو داده نعره می کشید زنان و دختران در گوش هم پچ پچه کرده ریز ریز می خندیدنند و پیرزن ها چشم غره می رفتند . مرد عظیم الجثه پسرک را با دو دست بلند کرده دور میدان می گرداند و مردم برایش دست می زدنند . سپس هلش داد در زمین خاکی..زنی لاغر و سیاه چرده که لباس های رنگی پوشیده ناخن های قرمز لاک زده اش از دور هم مشخص بود به سمت پسرک دوید و دستان پسرک را که داشت با کمک دختر بچه ای بلند می شد از دست او خارج کرد و با عصبانیت از میدان خارج کرد . ...مرد چشم در چشم زنان و دختران ،آتش را در دهانش فرو می کند ..و به زبان خاصی شروع به صحبت می کند هیچ کس نمی فهمد ولی برایش هورا می کشند ..
شب – کنار تپه
تصویر روی آتش بزرگی ست که زنان و مردان کولی دورش جمع شده آواز می خوانند و پای کوبی می کنند . شعله ء آتش گاهی تپه را سایه روشن می کند و زنی دیده می شود با چشم های غضب آلود و خشمناک ..که به دخترک کوچکی نگاه می کند که دو بال فرشته بر پیراهن خود دوخته و دور آتش می گردد و پسرک نحیفش دستهارا به سمت بال های او گرفته و دنبالش می دود و می خندند ...از آنها چشم می گیرد و به مردان جوان دهکده نگاه می کند که زنان خود را در خانه محبوس کرده با دختران کولی مشغول رقص و باده خوری هستند ...خشم سرتاسر وجودش را به آتش می کشد ...بلند می شود و ناخن های بلند لاک زده اش را به نشانه تهدید به سمت پسرک می گیرد ..تو هم مثل پدرت می شوی ...و دست پسرک را از شانه دخترک که محجوب سر به زیر انداخته می گیرد و روی زمین می کشد ...به تو نگفتم با دختر این عفریته نگردد ...بزرگ که بشود یه چیزی ست مثل مادرش ...ناخن های مصنوعی چنان در پوست دست پسرک فرو می رفت که ناله اش به هوا برمی خواست ...زن هلش داد درون چادر تاریکی و گفت: یک بار دیگر ببینم با این دختره بازی می کنی ساق پاتو می شکنم و با کفش های پاشنه بلند کوبید به ساق پای پسرک .....مادرش داشت از چادر خارج می شد پسرک از ترس گوشه ای کز کرده مانده بود ...
زن ایستاده بود در تاریکی صدای ساز و آواز همچنان بر نبض دهکده می کوبید ..از لای چادر به همسرش نگاه کرد که مار نیش دار بازوانش چگونه به دور سینه زن جوانی حلقه می بست که تنها با دخترش در کاروان زندگی می کردند . قطره اشکی از چشمانش فرو چکید و نشست بر لبه ء تیز چاقو ..که بین دست هایش می لرزید ....داخل شد و چاقو را تا دسته به قلب زن فرو کرد در حالیکه داد می زد این پست فطرت هیچ وقت چشمش سیر نمی شود،تو چرا قبول کردی ؟...نگذاشت دستهایش بلرزد چاقو را در آورد و مقابل نگاه حیرت زده مرد فرو کرد به سینه او ...مرد مانند زمان هایی که کتک اش می زد خم شد و بازوانش را دوره گردن او انداخت و گردنش را فشرد ..انقدر ادامه داد که قلب خودش هم از حرکت ایستاد ..
پسرک از پشت چادر به چشمان از حدقه در آمده ء مادرش خیره شده بود که در حالیکه روی سینه خونین پدرش افتاده بود ناخن های لاک زده مصنوعی اش را به سمت او دراز کرده بود ...خنده اش گرفته بود ...بلند خندید ...و صدایش بین رقص و آوازها گم شد ...
طلوع خورشید – بیرون
تصویر روی خاکستر به جامانده ء آتش و دود ضعیفی که به بالا می رود است – کولی ها وحشت زده سه جسد را به خاک سپرده کاروان خود را برای رفتن آماده کرده اند اما دخترک کوچک گریان و هراسان دنبال پسرک می گردد که آب شده و رفته زیر زمین ...چند مرد کولی به هرکجای دهکده رفتند پسرک را پیدا نکردند به اجبار دخترک را که ناله می کرد و سراغ پسرک را می گرفت از روی قبر مادرش جدا کردند و کاروان به راه افتاد ...پسرک روی تپه از لای شاخ و برگ درختان کاروان را می دید و دخترک را که داشت گریه می کرد ...می خواست صدا بزند فرشته ... اما جرات نداشت ...دست های مادرش روی زانوانش بود و او قول داده بود مثل پدرش نشود ...تصویر روی دست های پسرک که ناخن های دراز و قرمز مصنوعی به انگشتانش چسپیده و آنهارا روی ساق پاهایش گذاشته بود و تکان می خورد ......صدای پسرک چوپان که از دور آواز می خواند و به رفتن کاروان نگاه می کرد می آمد و صدای پارس گاه به گاه سگ ......و آسمان ،و مرغانی که روی تالاب ها در گذر بودند ......
عصر – بالای تپه –مدتی بعد ...
پسرک چوپان نشسته و به آرامی نی می زند –و پشت سرش دخترک همراه پسر نحیف نشسته اند . دست های پسرک مشت شده ناخن مصنوعی ها درون مشت هایش فرو می رود..دخترک چشم های سبز و آبی خود را به او دوخته گفت : ما که به این دهکده آمدیم غریبه بودیم ولی زندگی کردیم و شدیم مثل بقیه ..کاش تو هم دست از این تپه بکشی و برگردی دهکده ....چقدر می خوای با شیر بز زندگی کنی ..پسرداشت به دست هایش نگاه می کرد که هر لحظه بیشتر به پاهایش فشار می آوردند توی دهکده شما به من می گن دیونه ...دختر گفت: اگه این ناخن مصنوعی هارو در بیاری نمی گن دیونه ...پسر نگاهش کرد و گفت اینا که مال من نیست دست های من از پشت بسته شده که مثل پدرم نشم اینا دست های مادرمه ...دختر کمی نزدیکتر آمد و نشست و گفت : می خوای از پدر و مادرت برام بگی ؟..پسرک مبهوت نگاهش کرد ..اونا مثل تو بودند ..مثل چشمای تو یکیشون سبز بود یکیشون آبی ...من و مادرم اهل اینجا بودیم ولی بابام از یه جای دور اومده بود مامانمو برداشته بود برده بود .. دخترک گفت : شنیدم شبا نمی تونی بخوابی ...حتما از سرماست برات پتو آوردم ...دست هایش شروع به حرکت کردند هراسان گفت بلند شو برو بلند شو ..مادرم دوست نداره با زنا حرف بزنم ...منو کتک می زنه ...دستا بالا اومده بودند داشتند موهای پسرک را می کشیدند و بصورتش سیلی می زدنند دخترک جیغ کشید چوپان نی اش را زمین گذاشت و بلند شد به دخترک گفت: هر روز اینطوری میشه نمیشه هم کاری کرد بازوهاش عین پاهای گاو کدخدا قویه ...تو برو ...به کسی هم چیزی نگو ..دخترک اشک هاشو پاک کرد و به غروب چشم دوخت و در حالیکه می دوید گفت بازم میام ...
روز- بالای تپه – چند سال بعد
پسرچوپان ریش در آورده بزغاله هایش زیاد شد ه بود و نشسته بود نی اش را با دستمال پاکمی کرد . و گاهی نگاه به پسر جوانی میانداخت که نحیف و لاغر گوشه ای نشسته و سنگ هارا پرت می کرد پایین تپه ..ناخن هایش بلنده و قرمز بود ...پسرچوپان تعریف می کند : ننه ام می گه وقت زن گرفتنته – اما من بهش نگفتم که عاشق شدم ...نی رو می ذاره زمین دستاشو کنار دهنش می گیره و توی تپه ها داد می زنه آهایی عاشق شدم ....پسرجوان رنگپریده و عصبانی :مامانم می گه عشقی وجود نداره ،تو به اون خیانت می کنی اون به تو خیانت می کنه همه آدما به هم خیانت می کنن ...چوپان انگار نمیشنوه داره ادامه میده تو هیچ وقت دهکده نیومدی وگرنه می بردمت دم جویبار ...دخترا اونجا رخت می شورن ...اگه می اومدی تو هم عاشق میشدی ...پسرک دستشو به علامت سکوت جلوی دهنش می ذاره و می گه می خوای مادرم بشنوه ...چیزی نگو ...سگ پارس می کنه و دنبال چند برغاله که دور میشن می دوه ...چوپان : بسه دیگه نگاه کن به جز من و تو کسی نیست ...کو مادرت؟..کسی نیست تو دیوانه شدی ...می خنده ..مثل من که عاشق شدم .. دوباره می خندد...پسر با صدای آهسته ای می پرسد: اسمش فرشته است؟..چوپان می خنده ..نه بابا چه فرشته ای ...دستها داشتند می لرزیدند سنگ ازشون رها میشه و چنگ میشن تو صورتش تو کتف ها و گردن ..مادرنزن ...غلط کردم دیگه به فرشته فکر نمی کنم ..قول میدم ...چوپان بلند عصبانی بلند میشه : لعنتی دیروز به اون دختر بدبخت چنگ می زنی که برات غذا آورده امروز به خودت تو چته ؟هان ؟..پسر هنوز داد می کشید قول میدم مثل پدرم نشم ...به زن ها نگاه نکنم ...و گریان افتاد روی زمین ...سگ دورش می چرخید و لیسش می زند و چوپان اندوهناک به دوردستها خیره می شود .
روز میان راه تپه و دهکده
دسته ء مرغان پرواز کنان بالای تالاب ها در حال گذر بودند . کاروان کوچک و رنگینی وارد دهکده شده بود کولی ها مانند سالها قبل بساط خویش را باز کرده مشغول رقص و آواز بودند . یکنواختی دهکده رنگ گرفته جوانان ده ،با شور حال به آنها پیوسته بودند ونمی توانستند چشم از دختر زیبایی بردارند که در سکوت و تنهایی به تپه خیره می شد و به جمع آنها نمی پیوست . مردم از آنها سراغ شعبده باز را می گرفتند ...و چوپان دخترک را پیدا کرده راجع به پسرکی که از کاروان جا مانده است صحبت می کند دخترک : حالش خیلی بده ؟
پسرچوپان : حالش که بد نیست براش نون و شیر میدم هر روز ..اما فکر کنم دیوانه شده همش فکر می کنه مادرش از پشت سرش مواظبشه ..فکر می کنه مردا و زنا همه بدن ...
دخترک د وست نداشت ادامه بدهد رنجی درون وجودش بود گفت بریم ببینیم ....نگاه پسرجوان که به او افتاد برگشت و به پشت سرش نگاه کرد ...رنگپریده و وحشت زده ..چشم هایش برق می زد ..دختر جلوتر رفت و گفت آمدم که ببرمت ...چقدردنبالت گشتیم اما پیدات نکردیم ...پسر به پشت سرش نگاه می کرد آهسته گفت برو ...داد زد برو ...مادرم ترو می کشه ...دستها بالا رفته داشتند به طرف دخترک کشیده می شدند ..پسر داد می زد برو ...اشک در چشم های دخترک نشسته بود ...خواست به خراش های صورت پسرک دست بکشد اما چوپان اورا کشید عقب ...پسره رو به چوپان فریاد می زد ببرش از اینجا ببرش ....
شب – بالای تپه
دختر آتش کوچکی درست کرده ..مانند بچگی هایش دو بال فرشته به لباس هایش دوخته بود . موهای بلندش را روی شانه هایش ریخته ...منتظر بود چوپان پسرک را بیاورد ...ستاره ها انگار در سطح زمین بودند می شد دست بلند کرد و لمشان کرد همانطور که به آنها نگاه می کرد دور آتش شروع به چرخیدن کرد ...آوازی که هردو با هم می خواندند را شروع به زمزمه کرد ...چوپان پسرک را به آنجا که رساند خودش بین تاریکی گم شد ...پسر با پاهای بی رمق نزدیک آتش ایستاده بود و به فرشته نگاه می کرد که با صورت زیبایی خود و با دوبال توری چشم به آسمان داشت ..لباس سفیدش به سفیدی برف بود و نرمی آوازش رو به زخم های قلبش می نشست ..فرشته صدایش کرد ...دستش را بسمتش دراز کرد و گفت : نمی خوای بیایی بازی کنیم ....از همین جا بازیمون قطع شده بود ...بیا ادامش بدیم ...بیا ...پسرک جلوتر رفت ...اشک روی گونه هاش ریخته بود ...اما ناگهان ایستاد ،دست هایش می لرزیدند دوباره چنگ شده بودند ..می خواستند به سمت صورتش بروند که دخترک کنارش ایستاد و دست هایش را گرفت داد زد نه نمی ذارم بزنیش ...مگه اون چیکار کرده؟...اون فقط نشسته و به حرف تو گوش داده ...شماها پدر و مادر خوبی نشدین براش ..همش کتکش زدین ...من دیگه نمی ذارم ....و دستهارا که مقاومت می کردند به پایین کشید پسرک چشمان پر از در د خورا به او دوخته بود ...گفت مادرم ترو می کشه ..نمی خوام ترو بکشه ...دخترک هنوز دست هارا گرفته بود گفت مادرت آدمهای بد رو می کشه من و تو که بد نیستیم، ببین ما فرشته ایم ...تو خیلی خوبی ...تو خیلی خوبی و آیینه رو گرفت رو به چشم های گریان پسر ...باور نمی کنی نگاه کن ...دست هایش را بلند کرد و شروع کرد به در آوردن ناخن مصنوعی ها ...آنهارا پرت کرد کناری و دست های ساده و ظریف پسرک را نشانش داد ...ببین ...دست های مادرت دیگر رفتند ...دست های خودت هستند .. این دست ها و این چشم ها مگر می شود بد باشن؟..و آنهارا به لبانش نزدیک کرد ....پسر احساس آرامش می کرد ...احساس می کردرها شده است ..نفس عمیقی کشید برگشت و به پشتش نگاه کرد ...به دست هایش و به دخترک که دور آتش می چرخید و آواز می خواند ...رفت کنارش ....دختردست کشید روی زخم های صورتش و اورا نشاند کنار آتش ....و پسر با آرامش عجیبی سر روی زانوی دختر گذاشت و دست های اورا در دست گرفت و به خواب رفت ...
آتش که جریحه دار شده بود روشن و خاموش می شد و تپه را سایه روشن می کرد و صورت چوپان دیده می شد که آنجا نشسته و به آرامی نی می نوازد ...
تنها فاصله ء بین باغ های سرسبزو زرد ، با آسمان نیمه گرفته ،یک خط سیاه و ناهماهنگ بود که نگاهم را از درون لکه ء جامانده باران ،روی شیشه ماشین ، به بالا و پایین می کشاند و بی ابتدا و بی انتها در همان حلقه ء جامانده باران ، نقش می بست ...ماشین که در دست انداز افتاد صدای اعتراض محمد سکوت ماشین را شکست : «ای ماشین بخت برگشته ،از تو دیگه ماشین نمیشه .....یکی نیست به این داداشای گل من بگه ،حالا که آقا جون زنده نیس باغش رو به رخ باغ های دیگه ء اینجا بکشه و میدون رقابت اینجارو خالی نذاره ،به من چه که باید کارو بارمو ول کنم و بیام سرکشی ..مشدی هست خوب ...نسل اندر نسل باغبونه و سر رشته ء کار دستشه ...نبین که گمنام مونده و معروف نشده» ..داشت نگاهم می کرددوست داشت سکوت را بشکنم اما من زیاد حوصله نداشتم ..جامونده بودم داخل لکه ء باران روی شیشه که جمله ای از یک کتاب نیمه تمام می رفت می نشست روی خط سیاه ناهماهنگ و پهن می شد روی کوههایی که تا ابدیت صف بسته بودند . محمد پرسید :«چیه تو فکری ؟ عجب همسفر خوش صحبتی دارم من!» ...گفتم:«در فکر کتاب نیمه تمامم هستم که موند روی میز ،کاش آورده بودمش»...به راه هموار و باریکی رسیدیم که باغ آقا جون بین باغ های دیگر خفته ومنتظر بهار دیگری بود برای جان گرفتن ...محمد ماشین را داشت پارک می کرد که پرسیدم :«محمد ؟ چرا گاهی بعضی آدما از همون اول فراموش شده اند ؟»..در حالیکه یک پایش داخل ماشین بود و پای دیگرش بیرون گفت:« نترس.. قول می دم هفته ای یه روز بیشتر فراموشت نکنم اونم واسه خاطر اینکه تو میدون فوتبال مشغول دویدنم ؟!پیاده نمی شی؟...»گفتم : «تو هم که همه چی رو شوخی می گیری ...نه من پیاده نمی شم حالا مشدی می خواد تمام باغ رو نشونت بده ،وقتی کارتون تموم شد صدام کن ...وسایل نهار رو بیارم» ...محمد می خواست در ماشین را ببندد که مرد خوش لباسی از در باغی دیگر خارج شد و با دیدن محمد کنارش ایستاد ..«برا خدا رحمت کند پدرت رو ، چه باغی ساخته بود ، هنوزم باغش بهترین باغ این منطقه است ..میومدین مهمان ما می شدین» ...چشم هامو بستم که یعنی خوابم ...و چند دقیقه بعد همه جا سکوت بود و چشم هایم دوباره در لکه باران که نشسته بود روی شاخ و برگ خشکیده ء باغ آقاجون ،باز شد ...در باغ باز بود و صدای محمد از دور به گوش می رسید که صدا می کرد مشدی ؟..یادش به خیر آقاجون ،هراز گاهی شهر را ول می کرد و می اومد در باغ می ماندمخصوصا پاییز ...لکه ء باران کم کم داشت چشم هامو به سوزش می انداخت ..برای اینکه هوایی تازه کنم از ماشین پیاده شدم و قدم زنان بسوی باغ رفتم .......
از ته باغ صدای فرو آمدن چیزی می آمد که محکم به زمین می خورد ...حیرتم وقتی بیشتر شد که خود را بین هزاران بوته ءخشک و شکسته دیدم .انگار نقاشی عصبانی ، تمام رنگ های زیبای پاییز را پاک کرده ،همه جارا خاکستری و غبار آلود رنگ پاشیده بود . جلوتر رفتم ...بوی خاک می آمد ...خاکی خشک و سفت شده ...انگار می گفت من تشنه ام ...صدا زدم محمد؟...اما صدای جیغ پرنده ای از لابه لای درختان ،صدایم را خفه کرد . تمامی بوته های گل سرخ که مشدی مدتها به آنها می رسید و عرق لای موهای سفیدش می نشست پژمرده و شکسته افتاده بودند زمین ..با خودم گفتم : نکنه طوفانی چیزی شده ؟...همین ماه پیش بود که اینجا با طراوت و زیبا بود ...وقتی رسیده بودیم باغ، مشدی داشت نهال های تازه را وارسی می کرد به من گفت:« از وقتی ارباب مرحوم شده پسرها با من بدرفتاری می کنند تنها محمد است که می گوید اگه مشدی نباشه باغ رو خزون می گیره ...قدرشو بدون دخترم »...گفت :«وقتی باهاش اونطوری رفتار می کنند دست و دلش به کار نمی ره ، اما چیکار می تونه بکنه ؟ این همه درخت و گل و بوته به دست او نگاه می کنند؟!» ...پس چی شده بود ...صدای کوبیدن چیزی از ته باغ می آمد جلوتر رفتم ...جملات کتابم در سرم تکرار می شد بعضی آدما از هون اول فراموش شده اند ...فراموش شده ...از بین درختان خشکیده و به گرد و غبار نشسته ،استخر ترک خورده و خشک ،دهان باز کرده بود .ماهی هایی که همیشه براشون نون خورد می ریختم همونجا ته استخر سنگ شده بودند . انگار دستی آمده روح این باغ را چنگ زده برده بود ...ترس تو جونم نشست و قدمهایم را سریعتر کردم ...به سوی ساختمان کوچک و فرسوده ای که خانه مشدی بود راهم رو کج کردم ...صدایشان زدم نه زن مشدی بود نه خودش بود نه محمد ....نکنه من اشتباهی وارد یه باغ دیگه شدم؟...داخل خانه شدم ...حتی اشیا و وسایل هم وسایل های زندگی مشدی نبود ...قاب عکس کجی روی دیوار جا خوش کرده بود ...بی اختیار درستش کردم و چشم دوختم به عکس ...زن تبسم کوتاهی داشت انگار با اصرار گفت بودندبگو سیب ...مرد جوان بود خیلی جوان ...اما صورتش داخل شیارهای عمیقی فرو رفته بود که اطراف چشم هایش را پوشانده بود ...با اینکه صدای کوبیده شدن چیزی سنگین در خانه عمیقتر و بیشتر بود اما نتوانستم نگاه از چشم های مرد بگیرم که انگار غم دنیا آنجا توی چشم هایش حرف می زد ...در چشم هایش چنان زجری بود که دلم داشت ریش می شد ...انگار می خواست چیزی بگوید ...انگار دلش پر بو د از حرف ولی عکاس اونو قاب کرده بود در قابی که کوچک بود و تحمل سنگینی حرفهای مرد را نداشت ...قاب دوباره کج شد ...دوباره درستش کردم اما با ناله ضعیفی کج شد روی دیوار ....و مرد همچنان نگاهم می کرد ...در حالیکه داشتم اشک هامو پاک می کردم دویدم بیرون ...صدا زدم محمد؟...مشدی؟...هیچ صدایی نبود جز صدای شکافتن خاک ...خاکی که به هوا برخواسته بود و مزه تشنگی می داد ...صدایی در سرم پیچیده بود که با من به دنبال من می دوید ...بعضی آدما از همون اولش فراموش شدن ... فراموش شدن ...به محوطه ءبازی رسیده بودم که پر بود از درختان قطع شده و نهال های جوان ...با دیدن پیرمردی که با جثه ء لاغر و چروکیده ء خود خم شده داس را محکم به زمین می کوبید احساس آرامش کردم سلام دادم و جلوتر رفتم ...خاک به هوا برخواسته بود احساس می کردم در تمام چشم هایم نشسته اند انقدر که پیرمرد را واضح نمی دیدم ..پرسیدم :« شما از کی اینجا هستین ؟ پس محمد و مشدی و زنش کجان؟..دختراش ؟»...باغبان پیر نگاهم نمی کرد گفت:« من صد ساله اینجام ...باغ هارا دونه دونه شخم زدم ...به خاطر صد گیس ...تو صد گیس را ندیده ای ؟»..پرسیدم :« صد گیس خانومتونه؟.»...جوابی نداد ...دوباره پرسیدم:« شما باید از باغبان های قدیمی اینجا باشین حتما پدر شوهر منو می شناسین که »...نذاشت ادامه بدم گفت:« همه ارباب هارو می شناسند ..باغبان هارا نمی شناسند تو منو می شناسی ؟ صد گیس رو چطور؟.»..دستاش زخمی و سیاه بود داشت نهالی را در دل خاک فرو می کرد پرسیدم:« این درخته چیه؟» ...گفت :« من اولین درخت رو به خاطر صد گیس کاشتم ...ششصد تا درخت گردو کاشتم ..تا به باربشینن صد گیس بیاد و منو پیدا کنه ؟!...نیومد ...هیچ وقت نیومد» .....قدش را راست کرد اما هنوز خمیده بود صورتش پر بود از شیارهای که اطراف صورتش چنگ انداخته بودند با نگاهی که پر بود از زجر،و درد و حرفهای زیادی که از بس گفته نشده بود قطره اشکی شده بود همانجا گوشه ء چشم هایش ...پرسیدم :«صد گیس ترکتون کرده؟»...گفت:« صد گیس دل به باغ زیبا داد و باغبانش رو ندید ...باغبان نباشه که باغ زیبا نیست؟»..احساس خستگی می کردم ...باغبان پیر داس به کمر داشت می رفت پرسیدم« کجا می رین؟»...گفت:« پیش یه گل کار دیگه که عمرش در پی آمدن صد گیس اش تمام شده ...داره بر می گرده ... باید برم »...دنبالش به راه افتادم ...همه جا بوی خاک می داد ..نمی توانستم به پیرمرد برسم ...نمی تونستم به در باغ برسم ...هرچقدر می دویدم پاهام به عقب کشیده می شد ...
محمد داشت تکانم می داد ،نگاهم روی لکه ء باران به جا مانده روی شیشه ء ماشین ،باز شد گفتم :«تو کجا بودی محمد؟»..صورتش برافروخته بود گفت:« من که همین جام ،تو توی خواب کجا بودی ؟.»..هرچقدر تکونت می دادم بیدار نمی شدی ...از باغ صدای شیون و گریه می اومد ...ماشین رو روشن کرد و گفت :« ترو بذارم خونه برگردم اینجا »...گفتم: « چی شده محمد ؟این صداها چیه ؟»...دستاشو از فرمان کشید و خودش را رها کرد روی صندلی ..«باورت میشه؟ مشدی داشت جون میداد،مریض بوده گویا ... تموم کرد» ...آسمان غرید ...آهی از دلم برخواست ..و دستم رفت مقابل دهنم ... «اصلا منو نشناخت ..نه منو نه بچه هاشو ...همش چشم دوخته بود یه یه گوشه باغ و لبخند می زد می گفت بلاخره دارم میام ...دارم میام ...»
محمد که سرش را گذاشت روی فرمان ،دستم را گذاشتم روی شانه اش ...و چشم دوختم به لکه ء باران که داشت زیر نم نم باران محو می شد صدایی در سرم پیچید بعضی آدمااز همون اولش فراموش شده اند ........لکه باران محو شده بود ...محمد سرش را بلند کرد و گفت:«کار من دشوار شد، باید به فکر یه باغبون دیگه باشیم»
....توی دلم گذشت ..«و یک صد گیس دیگه» .. ..
تقدیم به آنها که سا دگی رو دوست دارند ..
بهم می گی یه شعر بگو – از اون شعرا – که مثل خزه ها – که زیر آب – آب موهاشو تکون میده – جلو و عقب میده – مستم کنه – از فکر بیرونم کنه – دلم می خواد یه شعر بگم – قصه ء غیر خدا کسی نبود رو بهت بگم – از اون روزا – تو دیروزا – یا امروزا بادبادکا رهایی رو خوب می دونن – مورچه ها با غذاها به پاهای آدما – بی اعتنا آذوقه ءفردارو خوب می دونن – یادت میاد ؟ من همشون یادم میاد.
یکی می گه خونه می خوام – یکی می گه بچه می خوام –یکی می گه مهرم حلال – یکی می گه پول رو زیاد می خوام – یکی می گه کاش قبول بشم – فوق یا لیسانس بشم – یکی می گه کاش دلش منو بخواد – یکی می گه خدایا یه کاری باشه دستم تو جیبم باشه – یکی می گه یه پول باشه یه کار باشه یه عشق باشه – قول ،چیزی نخوام قانع می شم – مریض می گه کی راحت می شم ؟ - آدما یادشون رفته یه بار هم بگن خدا ...بگن خدا ...شلوغ شده من چی بخوام اون چی می خواد کی چی می خواد ؟ ..همه فقط همش می خوان .
بچگی روحم می گه بیا هنوز یه نقش بکش – در ختی از رویا بکش – خدا خودش بخواد میده.. آه تو نکش – رنگ هارو باش عشق رو بکش – صفای قلب رو بکش – دستهای مهربونو صورت های خسته ترو ..بکش .. بکش ..
یه نقش می خوام – توش حلی آباد نداره – معنی بند و زندون و آدم بد نداره – خونه هاش یک وجبه ولی خدا داره صمیمیت عشق رو داره – بچه های اون فقرا همه دارن درس می خونن – دخترکه گیسو طلا گل نفروخت – ریشه هاشو داد به زمین – خوب ..زمین مادرشه ..عیب نداره –قصه دخترک کبریت فروش هیچ نداره – الیور تویست ظرف خالی نداره – خوشبختیا تا دوازده شب وقت نداره – تنهایی ؟..مفهوم نداره – شیرخوارگاه بچه بی مادر نداره – مردای خوب دست بزن هیچ نداره – دور از خونه.. غربت ..معنا نداره –
رفیقا تا به ابد وفادار می مونن – همه برا وطنشون جونم میدن – آدما ترس از مرگ رو یه درس می دونن – هدف زندگی رو لازم می دونن – مگه آدما همش زنده ان؟..خندرو خوبی رو عشق رو از حفظ می دونن –
من خیلی گفتم دوست من – شعر که نشد قصه هیچم نشد ..- آرزو ، شاید،ولی شد – یه چیزم تو بگو من ندونم ..تازه باشه ..برای شهر فرشته ها لایق باشه – زلال باشه – آزاد و رها و سپید باشه – مثل ترانه های اون دیونه تو کوچمون بی ریا و ساده باشه ..
یادت میاد؟ من یادم میاد....!
۷۹/ ۷ / ۲۳
پ. ن : این یک پست تکراریه ، بنا به درخواست یه دوست عزیز می ذارمش ،وبلاگ
تقدیم به همه آدمای که شفافند و زلال ...
خنکای باد عصر،گرمای پس مانده ء روز رو می بلعید .هوا دلگیر و ابری بود . گاه گداری ابرای سفید و خاکستری در هم فرو می رفتن . از دور صدای ضجه ء زنی ،سکوت گورستان رو به هم می زد . و دل رو ،تو سینه ،می فشرد . نگار با بدن نحیف نیم خیز ،افتاده بود روی مزار و دستا شو پهن کرده بود روی تله ای از خاک نرم که هنوز با سنگ مهر و موم نشده بود .قطرات اشکش که روی خاک تازه می ریخت چنان به دل خاک فرو می رفت که گویا لب سوخته ای ، طلب آب داشت ...چشمان مرطوبش رو از مزار گرفت و دوخت به آسمون خون گرفته ،که یک گله کبوتر در بی انتهای آن ،پیچ و تاب می خوردن و در رگه های سرخ افق گم می شدن ...
همیشه وحشت می کرد،غروب شود و او همچنان نزدیک مزارای بماند،که مانند نامه های سر بسته در این دشت پراکنده شده بودن .اما،حالا هیچ عجله ای برای برگشتن نداشت ..آن هم به کوچه ای که تا از زیر پنجره های گشوده شدش می گذشت ،همسایه ها ازش رو می گرفتند و آب دادن گلدوناشون نصفه کاره می موند. و خانه ء تاریکی ،که لکه ء بزرگ خون ، چنان عمیق روی دیوار نقش بسته بود که با دستمال خیس از اشک هم پاک نمی شد .
گل های سرخ رو پر پر کرد و ریخت دورتادور مزاری که کسی جز تنهایی به بدرقش نیومده بود . پدرش می گفت:« توجه کن!..آدماتنها می یان ،تنها هم می رن...»از پدر پرسیده بود:«چرا عطر گلا به پشت بوم خونه نمی رسه؟ » پدر عینکش رو روی چشم های خستش جابجا کرده گفته بود:« نگار! شدی دانشجوی دانشگاه ملی ..کارای مهم زیادی هست ، با روحیه ء حساس و شاعر مسلکی به جایی نمی رسی ،باید سخت و قوی باشی ، باید بشی استاد ، من منتظرم همهء کارارو بسپارم به تو ونیلا...» به موهای جوگندمی پدر که رد انگشتای مادر بین آنها دیده می شد نگاه کرده گفته بود :« پدر ،من خیلی نگران نیلا هستم، فرو می ره تو تابلوهاش،نمی شه باهاش حرف زد ..»
مادرپشت میز نشسته ، کاغذ درخواست بازنشستگی اش رو نوشته ،تا کرده ،مقابلش گذاشته بود و با نگاه دلسوزانه ای ،پدر رو دنبال می کرد که دوباره عینکش رو درآورده داشت چشم هایش رو می مالید و می گفت: «از دانشگاه که برگرده،خودم باهاش حرف می زنم »....مادر،از وقتی معلم سال اول شده بود می رفت یک جای دور ،همانجا که می شد رد کودکیاشو پیدا کرد .می رفت و به بچه های کارگران آنجا،مجانی درس می داد و وقتی خانه بر می گشت همه رو از نعمت وجودش سیراب می کرد . گفت: « عزیزم ، یه روز قسمت بشه تو و نیلا رو ببرم شهرستان ، دیدن بچه ها ،اونوقت ،می فهمین باید کاری کرد،زندگی برای همه اس ،مدرسه برای همه اس ،نه اینجوری ....»
ایستاد و با چرخش کوچکی به پشت سر، نگاه دوباره ای به مزار انداخت که بین سنگ قبرا از چشم دور مانده بود .اشکاشو پاک کرد وگیس موی بلندش رو انداخت روی سینش که با تنگی بالا و پایین می رفت . و خودش روسپرد به پاهای بی رمق تر از تنش که اونو تا صندلی اتوبوس شهری رساند ...صدای قمر وزیر بعد از چند سال که از مرگش می گذشت یادآور پدر بود ،وقتی بعد از پخش ترانهء او در رادیو پیک ،صحبت می کرد و در خاتمه می گفت:«توجه کنید که شراکت را نباید فراموش کنیم حتی در نان سفره هایمان ...» روی چرم قرمز صندلی مقابلش،دوتا قلب بزرگ کشیده بودن با یک تیر در گوشه اش که قطرات خون می آمد و می چکید روی بال کبوتری پر شکسته .......مسعود مانند موری بود که در ذهنش رخنه کرده بود ،ناگهانی در مسیرش قرار گرفته وتمام زندگیش شده بود . دستاشو کشیده بود به دو گیسوی بافته ء او و گفته بود :« دیگه مال خودمی ،هرکی بخواد چپ بهت نگا کنه با همین کاردم چشاشو در میارم ...» و او اجازه داده بود دست های مسعود بلغزد میان موهاش ، لای دلش که مثل آتش زیر خاکستری بود، که حالا، داشت شعله می کشید، لای دست نوشته هاش که پدر ازش خواسته بود ، بنویسد .لای روزهای زندگیش .....مسعود گفته بود:« دیگه وقتش رسیده این بابا و مامانتو ببینم ، بچه ها تو دانشگاه می گفتن بابات استاد دانشگاهس ، اما پاکسازی شده؟ چرا؟ ..» دستی دلش رومی پیچوندو کم می موند بالا بیاره ، کیف پر از کاغذ رو محکم چسپیده بود راننده رو صدا زد که نگه داره ، باید پیاده می شد ،گوش هاشو پر کرد از صدای قمر وزیر ...
نشسته بود کنار کتابای باقی مانده ء پدر و ورقشون می زد . زیر چشمی به نیلا نگاه می کرد که کنار بوم نقاشی ایستاده و قلم مو روروی غروبی سرخ می کشه که چند کبوتر سیاه رنگ که به شکل هفت های گشاده بودن می رفتن تا در رگه های سرخ غروب گم شن .و با دست دیگرش داشت پوست لباش رو می کند ..صورتش درست مانندزمانی برافروخته و خشمگین بود که با مادر جر وبحث می کرد و داد می زد:« من خسته شدم شماها نشدین؟...این بود اون عصر طلایی که بابا وعده میداد؟...همش فرار ، همش ترس؟...خوب که چی ؟...کی تا حالا تونسته دنیارو عوض کنه؟...هان؟ همونا که بابا براشون مو سفید کرده ، کم انداختنش تو سیاه چال؟...» قلم مورا می کوبید روی بوم و می گفت:« می خوام عادی زندگی کنم ،همین زندگی که باید کرد ،نه چیزی بیشتر نه کمتر، دوست دارم به جای شعرهای گلسرخی از دهن بابا ، بشنوم داره دلکش زمزمه می کنه و به جای نوشتن اون همه مقاله و اعلامیه ،ببینم که می شینه کنار ما ..» ..مادر تا می خواست حرفی بزنه ،ناگهان ، نیلا مانند عروسکای نمایشی انگار که نخ دست و پایش کشیده شده ،می افتاد زمین و لرزش می گرفت مادر هراسان از پشت میز بلند می شد و می گفت:« نگار ، سرشو بگیر ،سرشو ...» کتابای پدر از دستش رها می شد و سر لغزان نیلا روبین دستاش می گرفت که با چشای بی حالت و فرو افتاده می لرزید و انگار که جانش می خواست از بدنش در بیاد ...عروسک گردان نامرئی که نخ هارو رها می کرد سست و کرخ شده بین بازوهاش می افتاد و کف سفیدی از گوشه ء دهنش می زد بیرون ، و با خون لباش می شد غروب روی بوم ، ...» چشم دوخت به کتاب پدر ،همونجا که در صفحه اول نوشته بود : « تقدیم به ستاره ء زمینی ام ،تقدیم به دو گل زندگیم ..»نیلا کنارش نشسته بود ،و با داروهاش بازی می کرد،عصبی و خشمگین بود صداش می لرزید گفت:« یادته گفته بودم اینطوری میشه ! همه چی نابود می شه !چون همشو آدما می سازن! اگه بود که طبیعت خودش ساخته بود!! ،خودش همه رو برابر کرده بود!! ،باید اینطوری می شد تا اینکه، تفاوت ها دیده بشن....مگه با یه باید که متعلق به طبیعته ، میشه مبارزه کرد؟.... به میز خالی مادر نگاه می کند و می گوید من به همتون گفتم ولی ، انگار هیشکی نمی شنوه ..... ،و داروهارا پرت کرد روی دیوار ..»سکوت خانه ،مانند تیری ست فرو رفته در چشم ، کتاب پدر رو به آغوش می کشد و می گوید:« نیلا! یادته از مامان پرسیدیم چرا پدر بزرگ اینا با ازدواج اونا مخالف بودن ؟گفت:« پدرتون یک ارباب زاده تحصیل کرده بود من یک کارگر زاده بی سواد ..درست عین فیلما بود ه مگه نه؟...بابا همیشه می گفت: مامان یک ستاره زمینه که اونو آسمونی کرده ...خوش به حالشون ،عشق رو چشیدند ...چقدر دلم براشون تنگ شده ... نیلا در فکر بود گفت«اونا فکر می کنن میشه همه چیز رو با هم برابر کرد ،مثل خودشون ،مثل عشق ..... »
استاد اشاره کرده بود بمونه کلاس،بعد از خالی شدن کلاس ،کنارش ایستاد و به صورت رنجور او، بین دو گیسوی بافته شده ،خیره شد و گفت« انگار تو هم باید مثل آقای دکتر ،قید دانشگاه رو بزنی خانوم! چقدر بهت گفتم با بچه ها میز گرد تشکیل نده هان؟..بیا.... ! شورا تشکیل شده واسه بیرون کردنت ! من به آقای دکتر گفتم کاری به جا نمی بره بیاد تو ستاد خودمون ،.. هدفمند تره و امن تر !به ساعتش نگاه کردانگار که عجله دارد وباید برود.. می گوید: اینجا که نمیشه حرف زد خودت که باخبری کیا لو دادند آقای دکترو ...بیا خونه ء ما ! و در حالیکه چشمکی می زند می گوید: « امنیتت تضمین ...»و چشای هیزش را دوخت به گردن اوکه نمی توانست آب دهنش رو قورت بدهد ...خیلی وقت بود با کسی حرف نزده بود و برای کسی چیزی توضیح نداده بود از وقتی ریخته بودن خونه و پدر و مادر رو برده بودن او با هیچ کس صحبت نکرده بود ...از آن شب که سنگینی سایه ها افتاده بودن روی دیوار خونشون ،و نیلا تشنج سختی کرده بود و او گریان در خانه ء هر کدام از همسایه هارو زده بود سایه ها کم رنگ تر شده بود ن ،دیگه با هیچ کس صحبت نکرده بود . نگاهش رفت و نشست روی کفش های عنابی رنگ استاد ! همون کفش ها که هنگام خواستگاری ،همراه مسعود، آمده بود تا به خانه ، دستی دلش را می پیچیاند سرش را بالا گرفت می خواست که تمام اعتمادش رو روی صورت او بالا بیاورد !
چقدر دوست داشت خودش رو رها کنه بین بازوان قدرتمند مسعود ، و چشم هاشو بی ترس از سایه هایی که همیشه در پی اش بودند ببنده. مادرش گفته بود «عزیزم ، فرش عنابی ، شش متر بیشتر نیست ..خوشبختی ،ساده زیستیه ، تا دل بستگی ات انقدر سنگین نباشه که موقع رفتن دلت بشکنه و دست و پا گیر شه » و او خودش رو چسپانده بود به بند کیف مادر که صدای خش خش اعلامیه می داد ، و گفته بود« وقتی زندگی عشقه ، حتی بی فرش هم می شه زندگی کرد ...توی قله کوه ، تو وسط جنگل ..» زن آرایشگر که موهاشو بسته بود گفته بود : « چه عروس خوشگلی ...فقط کمی اخموه ...» اما،او که اخمو نبود تنها دل نگرون بود ، «توجه کنین بچه ها ! قصه های عشقی همیشه پایان خوشی ندارن » این رو پدرش در جواب خواستگاری مسعود گفته بود ، همون شب که مسعود کتاب های پدر رو برداشته ورق می زد و در گوشی با استاد صحبت می کرد ...استاد بادی به گلو انداخته گفته بود « ضمانتش با من آقای دکتر »...همون شبی ، که نیلا بر آشفته و عصبانی رفته بود اتاقش، درو بسته بود و مسعود گفته بود« دلخور نشیا ،ولی خواهرت از خودت دلبرتره » ..مادرش گفته بود« دقت کن ، فرش شش متری رو خوب نگه داری ده سال زیر پاتونو گرم می کنه » گفته بود « زیر دلم گرمه مادر » ...دور نبود ، همانجا طبقه بالا ، کنار گل های سرخ حیاط ...مشت و لگد که می خورد به سر و گردنش ،در فکر فرش ها بود ..تا گلاش به رنگ گل سرخ دهنش در نیاید....همه ء استخواناش درد می کرد مخصوصا انگشتاش که شب تا صبح روی دگمه های تایپ می لغزید . رفت پشت بوم کنار ستاره ها همونجا که مادرش گم شده بود ...از داخل کوچه صدای مسعود می آمد که از ماشین سیاه رنگی پیاده شده تلوتلو خوران کلید رو به در حیاط می انداخت ...نشسته بود لبه ء پشت بوم ،همونجا که می گذاشت دست های او بلغزد لای موهاش ، موهایی که پریشون می شدند بین زمین و ستاره ها و او تنها دوست داشت تکیه بزند به شانه های مسعود و چشماشو رو به روی تمام سایه ها ببندد ، فرقی نمی کرد کجا؟..توی جنگل ...قله ء کوه ...هر جا ...هر جا ... ، فرصتی نیست شعله دلش رو که می زد و می سوزاند رو خاموش کنه ، باید می نوشت:« که جنگ با طبیعت اشتباهه ...طبیعت هیچ اشتراک و برابری در خودش نداره ، اما هدفمنده ....باید اونو پیدا کرد ،.......باید صدا می شد باید عطر می شد می رفت می نشست گوشه ء زندگی یه نفر ، یک نفری که دوست داره صدا بشه ،عشق بشه» ...مسعود موهاش رو در چنگ گرفته گفته بود:« خواهر دلبرت می گه:« من نامردم ......من نامرد نیستم، زرنگم ...بابات و امثال اون باید بدون دنیا دست کیه ؟..دست ما یا اونا» ...و نیلا خشمگین سرش داد زده بود:« دنیا دست خودشه ،چون اون موندنیه و ما رفتنی ....یکی میاد عوضش می کنه ،یکی میاد سبزش می کنه ،یکی میاد تباهش می کنه ، اما اون دوباره خودشه ،همون که از اول بود ،اون می مونه و ماها می ریم ،مطئمن باش نه بابای من ،نه تو ، موفق نمی شین و نمی شدین .....چون طبیعت خودش قانون داره ، و اینو بدون ،یه روزی همون کاری رو با تو می کنن که با بابام کردی،این رسم بازی آدماست .........»
صدای فریاد نیلا که داشت جیغ می زد نامرد! نامرد ! در تمام پشت بام پیچیده بود ..
لباش کبودو خونی بود اما هنوز می خواست تمام پوست لباشو بکنه و بذاره کبوترا رو به غروب پرواز کنن، برن و برسن همون جایی که باید می رسیدن ...روی لکه خونی روی دیوار راهرو ، کنار بوم نقاشی ، دستش لغزید ..کبوترا داشتند محو می شدن ،رد انگشت های نیلا مانده بود همونجا ، که کاردک را فرو کرده بود توی دل مسعود !
رفته بود نشسته بود کنار دیواری که کوبیده بودند زخم سر پدر نیش باز کرده بود ، و عینکش له شده بود ...سرشو کوبیده بود روی دیوار،محکم ، انقدر محکم ،که عروسک گردان نامرئی دیگه نتونسته بود نخ دست و پاش رو بکشه گفته بود :« آب ...»و نگار شکاف سرش رو محکم گرفته بود،و با صدای خفه ای کمک خواسته بود ... همه همسایه ها ، پنجره رو رو به مهتابی که می رفت پشت ابرای سیاه ، پنهون بشه ، بسته بودن .....
مهم نبود که قصه های عشقی پایان خوبی ندارن ، مهم نبود که دیگه هیچ شانه ای اورو آروم نمی کنه ...مهم این بود که عطر گلای سرخ پیچیده بود در تموم خانه ءتاریک ...تا پشت بوم ...که همراه صدای تایپ نامه ها ، می رفت تا به ستاره ها ، همون جای که که مادر لای آن همه ستاره گم شده بود .....تعدای از نامه ها رو داد به راننده ...دستی دلش را می پیچوند ،تمام بغض اش رو بالا آورد:« پدر منو ببخش ،نیلا حق داشت ...من ،نمی تونم با رسم طبیعت که برابری نیست ، مبارزه کنم ...»
نور چراغ های شهر ،بر پیکر شب ،می درخشید
تنها آمده بود ..
دوباره تنها شده بود ...!!!
جاده باریک و بی انتها در آغوش جنگل فرو رفته بود . درختان اطراف جاده،با شاخ و برگ انبوه خود هجوم آورده بودند دنبال ماشینی که عقربه ء سرعتش روی 150 کیلومتر می لرزید .دود سیگار می پیچید مقابل نگاهش که با جدیت تمام سعی داشت چشم به جاده بدوزد ،سبقت بگیرد و از بقیه ماشین ها بزند جلو ...
ماشین ها از مقابل ،بوق زنان می گذشتند و او با چالاکی از مابین آنها رد می شدو به پوست میوه های که پرت می کردند به سمت شیشه اش بی اعتنا بود ..پایش را محکم روی پدال گذاشته چشم از جاده بر نمی داشت گاز که میداد ،کمرش را از صندلی جدا کرده ،خم می شد به جلو، صدای کشیده شدن چرخ ها روی جاده کر کننده می شد ..حتی فرصت نداشت پکی به سیگارش بزند که لحظه ای پیش روشن کرده بود ...!
همیشه موقع نوشتن چیزی ،زنش با سینی چایی ، می اومد می نشست کنارش،انقدر قشنگ نگاهش می کرد،که از یاد می برد تصمیم گرفته ،آخر همین هفته ،اونو بنشونه جلوش و همه ء اعترافاتش رو بکنه !جاده ،خیلی شلوغ شده بود ،شلوغ تر از سرش که داشت می ترکید ...
حالا که دراین نشریه ء لعنتی نتوانسته بود به این سردبیر بفهماند هرکسی از راه می رسد نمی تواند مطلب بنویسد و اگر هم می نویسد لااقل،باید ... کفه ء مطلب انقدر سنگین باشد که، دونفر آدم گرسنه ء فقر فرهنگ داشته ،را سیر کند ،می توانست که سبقت بگیرد و به این آدم مایه دارها که اومدند ییکنیک ،بفهماند جاده متعلق به او هم هست که شب تا روز می نشیند کنج اتاق و می نویسد ... در یک لحظه،صدایش را بلند کرد:
-« مردیکه ء عوضی !تا دیروزکه همسایم بود،پز ماشین باباشو می داد ،دوچرخشو برق می نداخت و انگار نه انگار هم بازی هستیم ،بعد که هم مدرسه ای شدیم فرق شعر و داستان را نمی دونست ،باباش با پول نمره می گرفت ،هیچکی نمی فهمیدا !ولی من که، کور نبودم ،به قول خودش ،رفیقم بود ..... بعدشم تو دانشگاه معنی اشعار رو از من رو نویسی می کرد،مشروط می شد ،پاچه خواری استادا رو می کرد ...منم می رفتم استادا رو روشن می کردم با چه مارمولکی طرفند!خوشحال بودم که دیگه ریختشو نمی بینم .. مدرک که رفته تو جیبش ،حس نویسندگی اش گل کرده ، فکر می کنه حرفی برای گفتن پیدا کرده. این سردبیر که.. به حرفم گوش نمی ده !!!،مطلبش رو ،آورده گذاشته صفحه اول ...لعنتی ! زد تو گاز ...ماشینی داشت با او مسابقه می داد که خرگوشی پرید وسط جاده ...
-« خرگوش بد یمن بود یا خوش یمن؟ ...نگاش کن ! داره از من می زنه جلو؟ نگاش کن .....به جهنم که خوش یمنه یا نه؟ از این بد یمن تر نمیشه که ،درست شده ،شوهر خواهر مدیر اجرا ...اونام که باهم دست به یکی کردند ،یه برچسپ ،سیاسی نوشت ،به من زدند گذاشتنم کنار،.» کم مانده بود بخورد به ماشینی که در مقابلش ، گیج و منگ مانده بود و چپ و راست کشیده می شد ..اما رد کرد و گذشت...
- « فکر می کنه یادم می ره ..زده بود تو خط اقتباس ،دست مریزاد ،استاد هم فهمیده بود .. بعد هم ،شایعه انداخته بود مطلبش تو روزنامه معتبری چاپ داره میشه ،ننه اش چادر بسته بود کمرش، اومده بود واسه این نابغه ، خواستگاریه هم کلاسی من !که اصلا با کل سایز ماها ،متفاوت بود ... من از حرص اون رفتم تو گوشش انقدر خوندم ،شد زنم! دیگه رفاقت بی رفاقت ... خوب،تو زندگی یه چیزش کم می شد ،نمی شد؟»
-«آهان ! دیدی ازت جلو زدم اون مردیکه عوضی رو نبین،که همیشه ء خدا تو سرنوشتمه! از تو می تونم جلو بزنم، پست فطرت !
خاک بر سرتون! ......فکر می کنید یک تصادف کوچیک با درخت مانعم می شه؟ »
ترمز دستی را کشید و در حالیکه همه جا خاکی و غبار شده بود ویراژداد عقب ، و دور زد داخل جاده !پلیسی ایستاده دستش را بلند کرده بود ...قهقه ای زد وبا سرعت هرچه تمام تر گاز داد دلش سیگار می خواست ..اما وقت نداشت...هیچ وقت، فرصت نداشت ...شب تاصبح غر زدن های زنش را تحمل کرده بود تا بنویسد که سیاست یعنی رام کردن اسب با صدای بلندی پرسید:
-« ما اسب هسیتم ؟ آره ؟ ما اسب هستیم؟ من که اسبم ،صداشو آهسته کرده زیر لبی غر می زد: دیگه نمی تونم تحملش کنم ،آدم که سرشو تو یه بالش می ذاره ،دلش باید غش بره، نه که هر دفعه مجبور شه بشینه تا همه بخوابند بیاد بتمرگه !!همش تقصیر این مردیکه ء عوضیه ، وگرنه منم رفته بودم با یه هم تیپ خودم زندگی کرده بودم ،مثل اینا اومده بودم پیکنیک و گل گفته گل شنیده بودم ... ....باز دوباره ،داشت داد می زد :اگه اسب نبودیم ، این سردبیر ترجیح نمی داد عشقولانه های این مردیکه عوضی رو بزنه صفحه اول ...حتما فردا، پس فردا عکسش هم می ره تو جاکلیدی ها، نیمرخش رو پیرهن ،و تمام رخش رو کیف های مدرسه ...یا دوتا لنز آبی می زنه ، می شه تیپ روی مجله!
جل الخالق! این مینی بوس هم داره با من مسابقه میده ؟ زورت به رعیت می رسه آره ؟ ...تو هم اهل سیاستی ...آره ؟... انگار پایه ای به مرگت !..از من گفتن ...»
زد توی ترمز از صدای وییژ چرخ ها، روی جاده لذت می برد ....
در اتاق باز شد و زنی تا سینه خم شد داخل، در حالیکه سرش را با ناراحتی تکان میداد ...
-«من این پل استیش را جمع کردم این بچه به درسش برسه...تو رفتی سراغش ؟...واقعا که! ...از بچه هم بدتری، اون لااقل با خودش حرف نمی زنه ،
اون زمونا زیر گوشم قربون صدقه می خوندی، الانم دری وری ،خدا آخر و عاقبتمون رو،با تو ، به خیر بگذرونه!...و در را چنان بهم کوبید که تمام خاکستر سیگار ریخت روی کاغذهای درهم برهمی که روی میز پراکنده بودند ...سپر جلو ماشین فرو رفته بود داخل مینی بوس،با یه علامت ضربدر قرمز روی صفحه مانیتور !!.....
.
.
.
پ . ن : از خواننده های داستانم ، معذرت می خوام ...(بعده خوندن ،خودتون می فهمید)
.
.
امروز آمده بودی ،نشسته بودی ،کنار من ،روبه روی راهروی نیمه تاریکمان!
درست عین زمونی که، هم تو ،هم من ،شانزده ساله بودیم!
دفتر عقایدت را داده بودی به من ،من ....آخر شب ،به دور از چشم مامان ،گذاشته بودمش لای کتاب درسی و سوالاتتو خونده بودم ...
زندگی :
مرگ:
عشق:
نوشته بودم « زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه!که با عشق ،صورتی می شه و حتی مرگ هم نمی تونه سیاهش کنه »
عطر قهوه ء همسایه و دود سرگردان سیگار عابری ،پیچیده تو فضای نیمه روشن اتاقم! بلاخره بعد یه روز پر از کار و دوندگی ،تونستم بشینمو چشم بدوزم به انتهای تاریک راهرو ،که گل پیچکم رو با سنجاق زد م به دل سرد دیوار،که برود بالا ،بالاتر،برسد به سقف ، و بپیچد طرف راست ،برگ های زرد کو چکش، نشونه ای باشد از داستانی دور ... من دخترکی باشم مریض احوال، نشسته روبه روی پنجره ای پاییزی ،منتظر به مرحمت دست پیرمردی که برگ سبز ابدی رو روی دیوار ،نقاشی کند ..
به زندگی بر می گردم ..
به سبک همسایه،قهوه ای می نوشم و فنجون و نعلبکی ام را بر عکس می ذارم روی میز ...نتیجه اش نگاهمه !درون خطوط درهمی که می تونی هر جور دوستش داری تفسیر کنی ...عین سوالاته تو ،توی دفتر عقاید قفل دارت ...
نگا کن ..
نام این خط رو که رنگ پریده و چند شاخه شده می ذارم "خط عقل" که توی دفتر عقایدت ،یادت رفته بود راجع به اون بپرسی ...
ببین !یکی از این شاخه های خط عقل، رفته چسپیده به خط پر رنگ و پهنی که آمده دایره شده ،متمایل به بیضی که" خط قلبه" ،یادته ؟ من توی دفتر ت نوشته بودم «دلی عاشق ...»
این خط ،که آمده در گوشه ای کج و معیوب و منحنی شده باید که "خط تقدیر"باشه ..همونی که قرار بود ازش یه شاهزاده اسب سوار برسه توی خط دل ،دستمون تا ابد تو دستش بمونه، برویم تا آخر عمر خوشبخت زندگی کنیم ...توی روزهایی که هم من و هم تو شانزده ساله بودیم !
می دونی ؟ تو ،باید تقدیر رو دست کم نمی گرفتی یه وقت می بینی به شکل یه طوفان یا سیل میاد سراغت !
سطل رنگین زندگیت رو خالی می کنه و تو مجبوری دوباره پرش کنی !...بارها و بارها ،تکرار میشه ...
با انگشتم تمام خطوط رو به هم می زنم و نقطه سیاه کوچکی درست می کنم که روی انگشتم مزه تلخ و تندی رو میده ،این باید،همون ، نقطه ء همت باشه ...
امشب، همه عابرا ی دلتنگ، از کنار پنجره ء اتاقم می گذرن ،دود سیگارشون اما،ماندگار اتاق نیمه تاریک ام می شه...دلم به تو و شانزده سالگی تنگ شده ...تا، دوباره دفترت را بدهی ،و من بنویسم «زندگی مثل یه سطل خالیه رنگه !باید پرش کنی انقدر که بشه باهاش یه رنگین کمون کشید پر از رنگهای که برن برسن به عشق!!اون بالاها ، که همه ء رنگها جمع می شن .. می شن یه نور ،همون که تو ظلمت تو قلبته ...مجال زیادی نیست ..اگر به موقع شاهکار زندگیت را نکشی ...هیچ وقت به ابتدایی جایی که آمد ی نمی رسی ...می مانی معلق ...بین زمین و آسمان...تو ظلمت ...
بلند می شوم ،و کنار پیچکم می ایستم ، باید تمام برگ های زردش را بچینم ...و بذارم برود بالا ،بالاتر ،اگر به سقف رسید ، نا امید و خسته نشود بپیچد طرف راست و سبز شود ...برود اون بالا ،بالاها ..تا تور، تا عشق ..
آهنگ رو ،می شنوی؟!..بی کلامه!! اما،با همون بی کلامی ،داره چنگ می زنه تو دل آدم، دلم آشوب می شه، شروع می کنه به شور زدن ،از همون آهنگ ها،که مامان دوست داشت،موقع کار کردن، گوش بده ...دوست دارم پنجره ء اتاقمو، به سوی هیا هوی بیرون،ببندم و پرده عمودی پاییز،رو بکشم پایین، و با آلبوم قدیمی ،دراز بکشم روی تخت ...
تو، وسط حیاط ، ایستادی ، با موهای صاف و یکدست و گونه های سرخت،با دست های کوچکت ،دست پدربزرگ رو گرفتی ، صداتو می شنوم که می گفتی : «بابا » ..نه من ،نه هیچکس دیگه ی ،دلش نمی اومد به تو بگه « بابا نه!! بگو بابا بزرگ!!»
من، نشستم لبه ء حوض چهار گوش حیاط، سرم رو با دو گیس بافته ء بلند ، خم کردم روی شانه م ، نورخورشید،باعث بسته شدن یک چشمم شده، با دو انگشت ،علامت پیروزی رو نشون می دم ،..و کنارم گوشه ای از دوچرخه ء آبی کوچکم، در عکس دیده می شه که تکیه ش دادم به دیوار تگرگی حیاط ، و رویش ، پر شده از ،عکس برگردان های مدرسه ء موش ها ....
صدات، تو گوشمه که می گفتی « منم می خوام سوارشم؟ » گذاشتمت روی دوچرخه و دور حیاط ،چرخوندمت ، از ته دلم، صدایی گفت:« مامان دیر کرده!» دلم به شور افتاد ... عروسک های خودم و خودت را ریختم ،مقابلت ، و رفتم انباری گوشه ء حیاط، دست هامو،بالا بردم و آهسته با صدای اذان بلند شده ،به خدا التماس کردم « خدایا، مامانم ،از سرکارش زود برسه خونه ...تصادف نکنه ...چیزیش نشه ! تنهامون نذاره ...» اشک هام می ریخت روی پیرهن نازکم که عکس یه، پروانه ء مخملی روش بود. توی دلم گفتم « اگه مامان بر گرده ، قول میدم این پیرهن رو دیگه نپوشم ،دزدکی از اتاق پذیرایی ،شیرینی برندارم ، هرچی بگه ، به حرفش گوش بدم ..»
مامان که کلید رو می ندازه داخل قفل در، اشک هامو پاک می کنم ...تو، عروسک به بغل، می پری بغل مامان، من خودمو بی تفاوت نشون میدم ، و شروع می کنم از دست تو،به مامان شکایت کردن ...مامان می گه « تو بازم این پیرهن نازک رو پوشیدی ؟..می خوای مریض شی ؟..» می گم « مریض نمی شم ، امروزم بپوشم ،فردا ،درش میارم ..» در حالیکه ، دست می کشم رو پروانه ء مخملی ، صدای توی دلم خدارو شکر می کنه ...عروسکم رو از دست تو می گیرم ، تو گیس های منو می کشی ..من ، موهای ترو ...گریه که می کنی ، مامان عصبانی می ره آشپزخونه،می گه،« این بچه از تو بادرک تره، ناسلامتی از سال بعد می خوای بری مدرسه! ...» من، دزدکی شیرینی هارو فرو می کنم تو دهنم، می خوام برم بپرسم ،«بادرک ،یعنی چی ؟.».مامان آهنگ ، بی کلام رو روشن می کنه ، می دونم ، داره اشک می ریزه ...دیگه ،هیچی نمی پرسم .
من و تو که می خوابیم ، مامان هم می خوابه ...بالش خیسم رو می مالم به زمین خشک بشه ، بلند می شم میام ، کنار مامان ، ببینم، نفس می کشه ؟..دلم خیلی شور می زنه ...به تو نگاه می کنم و روتو می پوشونم ..صدای توی دلم بلند می شه « خدایا! مامانم رو از ما نگیر ...چیزیش نشه ..من دختر خوبی می شم ...به حرفهای تو و مامانم گوش می دم ...دزدکی شیرینی نمی خورم ، قول میدم ، نوار موسیقی مامان رو نبرم ، تو باغچه پنهون کنم که گوش نده ، ...قول میدم ............»
تو ، ایستادی وسط حیاط، با موهای صاف و یکدست، یه دستت تو دسته ماما نه ، یه دستت تو دست بابا بزرگ ،داری می گی « بابا، بغلم کن » ..من، روی لبه ء حوض نشستم، با دو گیسوی بافته شده ، و یک چشم بسته، یک دستم روی پروانه ء مخملی پیرهنمه ، یک دستم ، با دو انگشت بالا گرفته ،به اشاره ء پیروزی رو به آسمون ....
.
.
.
.
نشسته ام ...
روبرویم جاده ایست طولانی ...
مرا می برد به مقصدی نامعلوم ..
نگاهم در عقب سر،پر پر می زند ،پروانه ایست بی تاب ..
مردمک چشم هایم با انتظار پیوند بسته ،منتظر تولد اشک هستند ..
باران، هدیه ء این مولود را از لای پنجره می فرستد ..
بوسه ،خواب پروانه ایست وقتی باران می بارد،در انتظار پایان جاده ها ..
من ...
هرچه می گذرد در سراب جاده فرو می روم ..نه رسیدن ،نه ماندن، می خواهم ..
آرام نیستم همچون بال زدن های پروانه ای در باران ..
جاده دراز تر شده است ..
بهمن تردید که سقوط می کند راه ،تصمیم را می بندد
سرمای نا امیدی بخار حسرت را به شیشه ء انتظار به تصویر می کشد ..
انگشتم را روی بخار می گذارم ..
او بی اختیار می نویسد:
در آرزوی دیدار ....
"سر آغاز رمان در آرزوی دیدار .."
آبی ترینی .. !!
مرا پنهان کن میان سبزی تنت ..
سکوت اشیاء ..
می ترساندم ...
تابستان که عرق ریزان از راه می رسید در مدارس را تخته می کردند و خیابان ها پر می شد از بر و بچه هایی که می پریدند سر کول هم ...بی خیال از دور نمای زندگی ...و اعتراض اهل محل بود که سر آنها بلند می شد و نمی گذاشت، عشق روزهایشان را ببرنند ...محمد حسین قوطی خالی روغن را کشید کنار آخرین رگه های آفتاب که روی دیوار کاهگلی بازار خود نمایی می کرد ...و چشم از مغازه ء بسته ء روبرویی برداشت و چشم دوخت به پسرهای کوچکی که داشتند برای بازی فوتبال یارگیری می کردند، بازوهای استخوانی اش را با دست مالید و آهی کشید ..خودش را می دید که دزدکی از خشم پدر کفش های فوتبالش را می زد زیر بغل و پابرهنه می دوید تا زمین هموار پشت خانه و با رضا مارادونا و اصغر پلاتینی شروع می کردند به یارگیری ...برنده که می شدند بچه های تیم آنها فریاد می زدنند آفرین ممد زی کو ...و او با خوشحالی پیراهن خیس از عرقش را پرت می کرد به هوا به جایی که خورشید می رفت غروب کند . پدرش سر می رسید و گوشش را می گرفت و می کشاند به سمت خانه ...آن موقع ها فکر می کرد پدرش چه بیرحم است یک روز که مهندس شد در تیم ملی درخشید پدرش و نیاز به او افتخار خواهند کرد ...دستی روی شانه اش نشست ..یکی از مغازه دارها بود گفت« من که گفتم بی خودی منتظر قوچ علی نباش جوون...فکر می کنی بشینی جلوی مغازش بر می گرده؟..برگردد سر خونه زندگیت ...اورا هم بسپار به خدا .»در این یک ماه محمد حسین از این حرفها زیاد شنیده بود بی حوصله نگاهی به گربه ء کوچک مشدی کرد که دنبال او ،گم می شد لای پاهای پیرمرد ،گفت« مشدی از کس و ناکس کج شنیدیم و جون کنیدیم که بیاد مفتی بکشه بالا ؟ نه ، انقدر اینجا می شینم که پونه بشم سر مار صفتی اش ،فکر می کنی برای چی یک ماهه از شهر و دیار زدم و آواره غربت اینجا شدم؟از بیکاری نیست مشدی!از درده ! دردی که استخونم رو می سوزونه ..اینی که این نامرد بالا کشیده تاوان جوونی منه !در به دری منه! »بلند شد و و از نگاه زل زده ء مغازدارها و اهل محل دور شد ...به دلش برات شده بود حق با مشدیه ! این رو از همون وقتی فهمیده بود که زن قوچ علی گفته بود « از وقتی رفت باکو کلاهبردارشد ..توریست های آنجا خرج دارند،خوشگذرانی ها خرج دارند ...بهم گفت واسه خاطر چی باید برگرده؟..و دستش را حلقه کرده بود دور پسر و دخترهای کوچکش .....»
پدرش که سکته کرده ،مرده بود همسن همین پسر بود ..آرزو می کرد که کاش دوباره پدرش بیاید و گوش هایش را بکشد،و او دوباره کفش هایش را بزند زیر بغل و بدود سمت زمین هموار پشت خانه !عموهایش خواستند قیم خواهرهایش شوند ...مغازه را اجاره بدهند دست یکی که بگرداند و خرج بیاورد ...گفته بود نه !،مرد خانه منم !....چهارم را تمام کرده از دانشگاه در آمده بود که پدرش مرد، گفت «می تواند هم دانشگاه برود هم خانواده را بگرداند ...همه رفتند کنار ...همان روزها بود که نیاز گفته بود پول خوشبختی میاره ...عصرها دیرتر ازهمه مغازه را می بست و به سوی دانشکده شبانه روزی شهر براه می افتاد ...خسته بود اما دم نمی زد ...پدر خواهرهایش شده بود ...مرحم زخم مادرش ...چشم انتظار یک سقف برای خودش و نیاز ...
زن قوچ علی گفته بود« این خانه به اسم من است تنها چیزی که برای بچه هایم مانده است اگر بخواهی می فروشم خسارتت را می دهم ...» و او چشم دوخته بود به صورت پسرکی که رنج در چشمهایش موج می زد و شانه خواهر کوچکترش را سخت می فشرد ...
حاجی ایوب نگاهش کرده گفته بود« چرا به فکر خودت نیستی جوون ؟ فکر می کنی قدرت را می دانند؟...می سپردی به عموهایت ...فردا که همه رفتند پی زندگی خودشون،کسی یادش نمیاد این روزها تو چی کارا کردی؟... »گفته بود « نه حاجی ..از عهده کارها بر میایم از دانشگاه انصراف دادم تا بهتر برسم ..با تمام سرمایه ام دو ماشین رب خریده ام ..الان تو بورسه ...تنها مشکل اینه که می ترسم حاجی ...می ترسم کتم بی آستین بشه!نمی شه به هر کسی اعتماد کرد ! . حاجی چند روز بعد دوباره برگشت ..شریکش آدم معتبری می شناخت که به باکو جنس می برد خوب می فروخت و بر می گشت ...آخرین روز ی که خانه بود داشت به مادرش نگاه می کرد که با آن فرق موی سفید شده داشت غذا می کشید پرسیده بود« محمد جان چقدر طول کشید رفتن و برگشتن این مرد ؟ کاش با عوهات یک صلاح مشورتی می کردی ؟...پیر بازار هستند ...بهت گفتم برای خواهرت خواستگار اومده؟...»
مخابرات خلوت بود ..صدای خسته مادر که در گوشی پیچید دلش بیشتر گرفت ...جویای احوالات شد مادر گفت«محمد جان این حاجی ایوب هرهفته با دست پر میاد در منزل و می گه که خیلی شرمنده شده ...می گه شریکش با قوچ علی همدست بوده ...سر خیلی هارو اینطوری کلاه گذاشتند مادر! ...دیشب عموهات اومده بودند ...محمد حسین دلش می خواست سرش را بکوبد دیوار ...گفت« تقصیر حاجی نیست مادر تقصیر بد شانسی منه ...مادر بی تاب بود و دلتنگ گفت: «محمد جان کاری ست شده ..برگرد بیا ...از نو شروع می کنی ...از عموهات کمک می گیری ... خیلی زحمت کشیدند این خواستگار خواهرت روتحقیق کردند منیژه بله رو گفته منتظر تو هستیم مادر »...محمد حسین بغض کرده بود نمی توانست حرفی بزند گفت« هنوز باید بمانم مادر، شاید برگشت ،سه تا بچه داره نامرد!...مادر جدی تر شده بود داشت گریه می کرد « باید بیایی ...پدر نیاز آمده بود می گفت در حق دخترش ظلم شده ..چرا دست دست می کنیم ...می گفت خواستگارهایی خیلی خوبی داره ...محمد حسین نمی خواست بیشتر از این بشنوه ...گفت « مادر عزیز من غصه نخور ...خودت که میدانی به خاطر پدر و علاقه ای که به دوستش و دخترش داشت، من قبول کردم ...وگرنه نیاز کجا من کجا ...زنگ بزن بگو پسر من آمادگی ازدواج ندارد ... یکی ازخواستگارهایش را قبول کند و خوشبخت شود» ...مادر داشت توضیح میداد ..شایدم امید می داد ...محمد حسین گفت «اینجا شلوغه، زنگ می زنم ....و خود را انداخت در کوچه پس کوچه های شهری که بعد از یک ماه نمی شناخت ...درست عین آدمهای که بعده سالها نمی شناخت ...پدری داشت گوش پسرش را می کشید .. ..صدای نیاز در گوشش بود که می گفت « پول خوشبختی نمیاره ..ببین ،محمد اگه پول نباشه حتی نمی شه درس هم خوند ...پول همه چیز زندگیه !...مشتش را کوبید به دیوارهای کاهگلی و زارید ....منیژه جواب مثبت داده بود ....او اینجا بود،تنها و غریب و مریض، دانشگاه را از دست داده بود ...نیاز را از دست داده بود ...منیژه جواب مثبت داده بود ....ایستاد کنار مغازه ء بستهء قوچ علی ....خیره شد به آسمان ...ماه نیمه هلال بود ...آدمها همه در پناه خانه ها محو از زندگی بی ثمر او بودند .......گربه ای دور قوطی خالی می چرخید و چنگ می زد به طناب گره شده ای که گوشه ای افتاده بود ....
صبح های تابستان محله گر می گرفت عرق می کرد و پس و مانده های گل و لای بهار را در پس و پناه کوچه ها می خشکاند ...کله سحر بود که مشدی افتان و خیزان بسوی مغازه اش آمد، گربه بر خلاف همیشه مقابلش ندوید و گوشه ای کز کرده خاموش نگاهش می کرد ...که چشم پیرمرد افتاد به لاشه ای آویزانی از سقف مغازه بسته ء قوچ علی،که با کفش های اسپرت فوتبال ،روی طناب تاب می خورد ..و کنار قوطی خالی دو جفت کفش به خاک و گل نشسته که مرتب جفت شده بود .....جوان روی حرفش مانده بود ...پونه ای شده بود بر در لانه ء مار ...تا به ابد ...
من ، هیچ وقت ، میانه ء خوبی با پرنده ها نداشتم . اعتراف می کنم که به آنها حسادت می کنم .برای آنها زمین من، یک بند، و آسمان آنها ،برای من، یک رهایی است . و رهایی از بند همانقدر حسادت بر انگیز و دلچسپ است که سایه یک حضور ،از پشت پنجره ء همسایه ء روبرویی که هرگز ندیده ایش ،آرام بخش و شیرین !
دوست داشتم از پرنده ها بپرسم آیا کوچ کردن آنها نیز سخت و جانفرساست؟ گذشتن از عادت کردن ها ..
کوچ...آ ه ....آیا راحت می توانند از دل بسته ها دل بکنند؟..
شاید فکر می کنند باید رفت ، کوچ کرد .....شاید هم اصلا نمی توانند دل ببندند ...شاید شنیده اند که می گویند : اگر می خواهی در دنیا رها باشی به هیچ چیزی دل نبند ...بار سفرت را سبک کن ....به یک جا نماندن عادت بکن ...
تو، هیچ وقت، صدایم نکرده بودی، و کوچ من، که مانند کوچ پرندگان از روی اقتضای طبیعت ام نبود ،...صد پاره ام کرد و تکه هایم جا ماند گوشه ء اتاق ای که خالی ست ..و کسی پشت پنجره اش، دل به سایه ء کز کرده پشت چراغ کم نور همسایه، نمی بندد که در این تنهایی مانند صدای گر می ست که می گوید من هم بیدارم ....با توام با تو ...
من از آن اتاق ، از آن چراغ روشن،که هرگز صاحبش را ندیدم، اما حضورش کورسوی امیدی بود از پس تاریکی کوچ کردم ...کاش می شد از پرنده ها بپرسم وقتی از یک عادت که همدم تو می شود ، دل می کنن چگونه تکه هایشان را دوباره جمع می کنند و بارشان دوباره برای رفتن سبک می شود؟..
تو – اما ..
هیچ از هجوم تنهایی ام نترس، من تنها ، حضورت را دوست دارم ..در این اتاق نو ..در این کوچ اجباری ...
کاش می شد بار سفرم را سبک کنم ...
زندگیم را درون قوطی های کوچک و بزرگ می ریزم و آنها مرا می کشانند دنبال خودشان ... من دستم را دراز کرده بودم به سوی پنجره ای که سایه ای شب ها پابه پای من ، در خیابان تاریکی صدا می کرد من هم بیدارم ...بیدارم ..با توام ...برای طلب یک حس ...حسی نامعلوم ...بین دو سایه ...که کز می کنند گوشه ای و تا دلشان می گیرد به نور چراغی لبخند می زنند و می گویند او هم بیدار است ..نخوابیده ..تنها نیستم ...
کوچ های زندگی، حتی به سایه ها هم رحم نمی کند ...می بینی تکه تکه شدنم را ؟..کاش بار سفرهایم سبک بود – مثل پرنده ها .. کاش می شد سایه را شب ها از اتاق همسایه که هیچ وقت صاحبش را ندیدم بدزدم یا او مرا بدزد ، بگذارم کنار عکس های سیاه و سفید محبوبم ... بگذاردم کنار پرده ء اتاقش که طرح هایش را هرگز نفهمیدم از بس چشم به سایه داشتم ...و در این کوچ اجباری ...هر شب پابه پای هم صبح کنیم ..باز بگوید مگر قرار نبود مثل خدا باشی؟ به تنهایی عادت کرده باشی؟..مغرور باشی ...و من بگویم عادت کردن هم لذت بخش است هم تلخ ... بگوید دیوانه ! دیوانه! من کنار پنجره نگاهم را دلخوش کنم به چشمک های گاه به گاه نور چراغی از پس تاریکی ...
به پنجره اتاق تازه ام که کشیده می شوی می دانم هستی ...هستی ات در این سیاهی شب حس تنهایی ام را می زداید ...
...تو که با برگهای ریخته ات اینجا کنارم دست به پنجره ام می کشی و با باد هم خوانی می کنی ... حس غریبی ام می ریزد و عادت می کنم که با تو پابه پای تو صبح کنم این شب تار دراز را ...برگهای من نیز ریخته است ...همین جا ...در کوچ های اجباری ...
این تکه ام هم مال تو ...
حضورت ما ل من ....
کمتر می شود که رهگذری از کوچه بگذرد یا ماشینی که.... وقتی می رود تکه ای از آهنگی را پرت کند وسط ذهن من ..و من هی آنرا تکرار کنم تا با خود ،به خواب ببرم ..مثل همین امشب ...که دلم خواست دمپایی هارا در تراس جا بگذارم و برگردم اینجا،کنار سطرهایم ،واژه ها ، ..
گویا همه ءآدمهای دنیا خوابند ..گویا همه ء رهگذران گذشتند و ماندگار جایی شدند ..گویا ماشین ها هنگام گذر خساستشان گرفت و ترانه هارا جمع کردند زیر صندلی جلو که شیشه اش کشیده شده است بالا .....وباد بی حوصله فوت می کند به چادرم که می رود می چسپد به آجرهای خاموش تراس ..
به تو گفته ام ؟..همیشه دوست داشته ام سرم را از شیشه ماشین بیرون ببرم و بگذارم باد نفسم را بگیرد و موهایم را بکشد طرف خودش ....مادر بگوید سرت را بیاور داخل و من بگویم چی ؟ ....ونگاهم را بدوزم به مغازه ها که می دوند دنبال هم ...و من تند تند اسم هایشان را بخوانم و باد نفسم را بگیرد و موهایم را به عمد بیاورد روی چشمهایم که از نیشگون مادر پر از اشک شده است .....و راننده غر بزند و بگوید پنجره را بکش بالا ... من آرزو کنم کاش جلو نشسته بودم که پنجره اش به خاطر دادن پول همیشه پایین است ...و باد می تواند دستش را داخل بیاورد .....و تا بی انتها ترانه های من را فوت کند به آدمهای بی حوصله ای که از ماشین هایشان نگاهم می کردند ..
کاش الان که دمپایی های صورتی ام وسط تراس کلافه و تنهاست ....من هم در ماشین بودم که پنجره اش پایین بود سرم را می بردم بیرون و آخرین قسمت ترانه که از ضبط ماشین شنیده بودم را تکرار می کردم و باد موهایم را می کشید و مغازه ها با اسم های عجیب غریب دنبال هم می دویدند ...و راه تمام نمی شد ........درست عین کودکی هایم ....که نیشگون های مادر رنگی اش می ساخت ...ومرا می رساند تا شهر بازی ..
امشب هوس شهر بازی را کرده ام ..دوست دارم تا سه شب، تابم به آسمان برسد ..مادر می گفت :کنارمان مرد نیست ساعت ۹ برمی گردیم خانه ...تمامی تاب بازی های من نصفه نیمه رها شده است ...همان جا در شهر بازی ،که امشب هوس کرده ام بروم ...می خواهم امشب تلافی تمامی اشک هایم را در بیاورم ...تا آنجا که دوست دارم خودم را به ماه بسپارم تا درون تابم را پر از ستاره کند ...کسی هم نگوید موقع رفتن است ....
تو میدانی موقع رفتن کی می رسد؟...من ، رسیدن را نیاموخته ،رفتن را می شناسم ...مادر می گفت:کنارمان مرد نیست ،باید رفت ...تابه خانه ...تابه سایه ....تا به اینجا،کنار سطرهایم،واژه ها ...
کخ ....(نوعی صورتک زشت )
دختر بچه ء موطلایی ،چشم هایش را بسته ،کفش های پاشنه بلند بزرگی پوشیده،در حالکه کف دستها ،و صورت زیبایش رو به آسمان بود ،داشت به دور خودش می چرخید و آواز کوتاهی را زمزمه می کرد ...ژاکت وصله دار و زمختی ، بدن ظریف و کوچکش را در بر داشت و موهایش پریشان و شانه نزده بود،اما چنان ظریف و شیرین می رقصید که نمی توانستم از لبه ء پنجره کنار آمده نگاه از او بردارم ...پسرک کوچکی ،تکه آجر نیمه شکست ای برداشته ،بصورت ماشین روی زمین می کشید و هرکجا می خورد به کفش های پاشنه بلند دخترک ، صدای ترمز در می آورد ..
مادر که صدایم کرد محو لبخند مهربانش شدم ...در حالیکه سینی کیک و چایی را روی میز تحریر می گذاشت ،گفت« هنوز که لب پنجره ای دختر؟..»و با کنجکاوی نگاهم را دنبال کرد تا ته کوچه ..که آفتاب بعد ظهری داشت می رفت تا به عصر برسد . گفتم« چیه مامان جون ،فکر کردی دخترت عاشق شده و لب پنجره در فکر یک شب مهتابی ست؟ نه مادر خوش خیالم،حالا حالاها دخترت رو دستت مونده ...»لبخندی زد و گفت «نه من میدانم نه تو، قسمت!»...مادر کنارم ایستاد و به ترانه خواندن دخترک گوش داد و گفت:« همه ء دختر بچه ها ،شکل هم هستند ،برم آشپزخونه یک لیست خرید تهیه کنم ...تو هم درس هاتو شروع کن»...عطر کیک را در تمام وجودم جا دادم برای روزهایی که مامان برمی گشت شهرستان ...و چایی را گذاشتم لبه ء پنجره که سرد شود ...هیچکس در کوچه نبود ،جز بچه ها ،که جمع دو نفره شان شده بود سه نفر ...دختر قد بلند ده یازده ساله ای ،با پیرهن و شلواری پر از وصله های رنگی ،که بی حوصلگی خیاطش را داد می زد ، داشت با نیشگون ،لپ هایش را قرمز می کرد و پسرک کوچک را می فرستاد گلبرگ ها را بکند و بیاورد ...او هم با ماشینش می رفت و گل هارا می کند و دور می زد و بر می گشت کنار دخترها،بوق می زد و منتظر می شد ...و دختر قد بلند ،گل برگها را می مالید به لبانش و وانمود می کرد مهمان رفته است و پشت میزی نشسته است ،گفت:« دیشب تو فیلم،وقتی مرده،تکه ء اون غذارا می کشید بالا،چیزی مثل نخ خیاطی مادرم دراز می شد بعد مرده ،سرشو خم می کرد نخ رو می خورد » ...و با پسرک ادای خوردن غذا را در می آوردند و با کیفی سرشار دهانشان را تکان داده،فرو می دادنند ،پسرک که گویی حس واقعی سیری پیدا کرده بود گفت« حالا خدارا شکر کنیم ...و هردو دست به آسمون برده خدارا شکر کردند. دخترک موطلایی همچنان چشم بسته دور خود می چرخید و آواز می خواند ...گویی کفش های پاشنه بلند رنگی اذیتش کرده بودند که آنهارا در آورده ،گوشه ای پرت کرده بود . مادر کنارم ایستاده داشت روسریش را می بست گفت« فردا که برگردم شهرستان ،نگران تو می مانم ، همین طوری لب پنجره بهتت بزند که گرسنه می مانی ؟...توی دلم گذشت که کاش زندگی هم مثل یک مادر بود ...گفتم دارم به بچه ها نگاه می کنم می بینی چه ملوس هستند؟...گفت« بچه ها از همه آدما خوشبخترند ،نمی فهمند در دنیا چی می گذره ...دارم می رم خرید چیزی لازم داری؟...گفتم مامان جون،اگه پیتزا فروشی دیدی لطفا یه دو پرس پیتزا بخر ،مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت « من شام گذاشتم! » گفتم « برای خودم نمی خوام ،به مرده بگو پنیرشو زیاد کنه که کش بیاد » ...
کفش های پاشنه بلند گوشه ای افتاده ،دخترک باربی از آن پایین نگاهم می کرد،دخترک موطلایی با انگشت های که از جوراب زده بود بیرون داشت می رقصید ...زنی چادر به سر از در یکی از خانه ها بیرون آمد و نوزاد کوچکی را بست به دوش دختر یازده ساله ،و گل برگهارا از روی ناخن هایش پس زد، گوش پسرک را گرفت و تکه آجر پرت کرد سمت جوبی که داشت کف و کثافت لباسهای شسته شده را می برد ....دخترک موطلایی چشم هایش را که گشود ،دلم گرفت ...چشم هایش سرتاسر سیاه بود ، چشم هایش را که باز کرد دیگر لبخند نداشت ،آوازش قطع شد ...دست هایش را گرفت به دیوار ...و دخترک یازده ساله در حالیکه گوشه ای ایستاده بود در حالیکه نوزاد پشتش را تکان میداد چشم دوخته بود به عکس باربی روی کفش که هنوز زل زده بود به چشم های اشک آلودم ...
همیشه ،مسافرت کردن با قطار را دوست داشته ام . وقتی با آن صدای" تیک تیک " ترا می برد به گذشته های دور ،کنار آدمهایی که دوستشان داشته ای و هنوز هم داری ، وآنهایی که نخواسته اند دوستشان بداری ..کنار رویاهایی طلایی ،وگاهی خاکستری ... و وقتی بلند می شوی پنجره ء کوچک بالای شیشه را باز می کنی و چشم می دوزی به ریل های خیلی دوری ..که کوچکند و چسپیده به هم ...به یاد آینده می افتی و اینکه بلاخره به کجا خواهی رسید .. چه خواهد شد؟...ولی میدانی از رفتن ...از جاده ...هیچ وقت خسته نمی شوی ....درست عین زمانی که مانند حالا در نیمه راه جوانی نبودی و بلوغ از زیر پیراهن نازکت زده بود بیرون ..و تا تو دور از خانواده به راهروی قطار می آمدی ..و سینه ء بی تاب ات را می چسپاندی به شیشه ای که می دوید به جلو ، جوان های که صورتشان مثل اول بهار جوانه زده بود دور و برت می پلکیدند و حرار ت نگاهشان انقدر ترا می سوزاند که دیگر نگاهشان نمی کردی و چشم می دوختی به ریل های چسپیده بهم که به نظرت تنگ در آغوش هم خفته بودند ...نمی دانستی چرا خنده ات می گیرد ...بی دلیل ...و می رفتی داخل کوپه و سرت را مخفی می کردی بین کتاب شعر فروغ وقتی که می گفت :زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی ست ....
این بار هم ،بقیه با ماشین شخصی راهی شدند و من دست یک همسفر را گرفته سوار قطار کردم ..تا با هم به تکه عکس هایی که شیشه ء کوپه ء دو نفره مان ، تحویل مان خواهد داد خیره شویم ...واکمن هایمان را به گوش بزنیم و گوش دهیم به ترانه ء محبوبم ...« شاخه تکیده.. گل ارکیده.. با چشمای خسته ..لبهای بسته .....غم روی چشماش ..آروم نشسته ..» وبه بچه های کوچکی که به دنبال قطار می دوند دست تکان دهیم ...و سطر های کتابی را در حالیکه یک چشم در کتاب داریم و یک چشم در مناظر، بخوانیم .و در شیشه ء پنجره به شخصیت داستانی فکر کنیم که در گیر و دار زندگی نمی داند چه باید بکند؟ و در صفحات کتاب، به درخت تنهایی فکر کنیم که گوشه ای میو ه هایش پوسیده .. ...!
اما همسفر من، نگاهش را دوخته بود به صفحه خاموش گوشی اش ، گاهی هم آیینه ای بر می داشت آرایشش را تازه می کرد، در نگاه بی تفاوتش یک دشت پر از آفتابگردان ،همانقدر بی رنگ که یک صحرای خالی ..نه در خیال راهروی قطار بود ....نه در ریل های جدا افتاده حال ...تنها تلنگری کافی بود تا آیینه و گوشی اش را پرت کند روی صندلی و از زندگی بگوید ..از بی وفایی ها ، از تلخی ها و اشتباهاتش ، اشک که به چشم آورد قلبم طاقت نیاورد ، سراسیمه تب شدم با نسیم درد دل هایش ، برایش از ایمان گفتم ..به اینکه به هر چیزی از ته دل واقعا ایمان داشت باشد به دست می آورد ، از کائنات و انرژ های مثبت گفتم ..از عشق ..از عمر کوتاه ...برایش، تا تاریک شدن هوا حرف زدم.....و هردو اشک ریختیم ...او اشک های مرا پاک کرد من برای او دعا کردم ...مدتی که گذشت ...گره ابروانش باز شد گفت نگاه کن ستاره ها چقدر نزدیک زمین هستند ..از لبخندش قلبم گرم شد ...به آسمان نگاه کردم اما به جای ستاره ها ی چشمک زن، تصویر خودم بود،که ناباورانه نگاهم می کرد.. ..تصویر کسی که خیلی چیزا برای دادن به دیگران داشت اما قادر نبود تا چیزی به خودش بدهد ...همه ء حرف هایم راست بود اما مثل تیک تیک قطار ، بی تغییر ...برای من ......
همسفر من، دوست داشت دوباره برایش بگویم ...من ، اما داشتم از راهی بی بازگشت می گذشتم ،خسته و عادت کرده به سکوت ،...چشم هایم را بستم تا تصویر درون پنجره ، دیگر نگاهش را به چشمهایم ندوزد ...و آن لبخند کجکی را گوشه ء لبان رژ زده اش نبینم ....و گوش فرا دادم به تیک تیک قطاری که می رفت تا به فردا برسد ..
تلنگری که بدر کوپه زده شد مانند دستی بود که مرا از گذشته ها گرفت و آورد نشاند مقابل ماموری که بلیطم را می خواست ..پرسید تنها سفر می کنید؟ گفتم بله تنها سفر می کنم ...
دو ساعتی از قرارمون گذشته!
گارسون دیگه داره چپ چپ نگام می کنه..
می دونستم نمی یاد..
آخه منه لاقبای ژنده پوش کجا
فرشته نجات کجا
اَه ...
.
.
.
گفته بود: می یاد باهم می ریم کارخونه...
کافیه عمویش ببینه رفیقیم استخدامم کنه
گفته بود :«من رفیق دوران مدرسه ام یادم می ره؟می ذارم بیکار بمونه؟ ..
روزهای که هم ولایتی بودیم و حسرت یه توپ پلاستیکی رو می کشیدیم یادم می ره؟»
اما یادت رفت رفیق !
ببین
نیومدی!
می دونستم نمی یاد...اَه ...
سالها، از دوران ولایت و رفاقت گذشته...ای فلک ..اوف ...
باید به حرف مش حسین گوش نمی کردم که شماره داد این نارفیق رو پیداش کنم ...
.
.
.
مردم از سرما
حالا جواب این صابخونه رو چی بدم؟
بهش گفته بودم شب خبر استخدامم رو می یارم
تا منتظر حقوقم بمونه
و خرت و پرتم رو نندازه بیرون
تا بهار که یه جا پیدا کنم و برم ..
اگه می اومد ، می رفتیم کارخونه ء عموش ...
استخدام می شدم
با اولین حقوقم می رفتم کتاب می خریدم، معلم می گرفتم
کنکور می دادم
می شدم آقا...!!
یکی دوسال بعد هم یه کار خوب و پس انداز!!
اونوقت بر می گشتم ولایت ..
به ننه ام می گفتم« دوران بدبختی تموم شد
بیا بریم پیش خودم چقدر می خوای کنایه های
زن داداشمو تحمل کنی؟..»
اَه ...
بیچاره داداشم، چیکار کنه ،خودش چهارتا شکم برای سیر کردن داره...
یه مقدار هم از سرما یه ام رو می دم به داداش...
می گم بره برای خودش آقایی کنه
چقدر تو زمین این و اون کار کنه آخه ؟..
شایدم اونم کشوندم آوردم شهر....ارباب خودش بشه ..
و باهم یه کارخونه زدیم....
اما اول، باید زن داداش از ننه ام عذر بخواد ..چقدر اذیتش کرده ...اوف ...
خدارو چی دیدی؟
شدیم کارخونه دار، صاحبخونه و ...
به ننه می گم از ولایت یه دختر برام بگیره..
خوبیت نداره حالا که آقا شدم، صاحب کارخونه شدم
دخترای ولایتمونو بذارم و دختر شهری بگیرم...
میارم اش شهر، اینجا همه چی رو یاد می گیره...نمی ذارم از این مانتو کوتاه ها بپوشه ..نگاه کن ترو خدا معلوم نیست مانتو پوشیده یا از اون کت های مشدی حسین که عید می پوشید ،.....
اما پختن این پیتزاه ..چیز برگره چیه؟..دوتایی دارند زهرمار می کنند با اون پسره ء مردنی ...باید یاد بگیره ..
نمی شه که تمام پولمونو بدیم بیرون غذا بخوریم..
اینایی که دستشون به جیبشون می ره اینطوری کردن که پولدار شدن...
اگرهم اعتراض کنه یکی از این گارسون هارو ور می دارم می برم خونه ،واسه آشپزی ..
آره آقای گارسون اونوقت می بینی فیش نوشابه رو پرت نمی کنند رو میز ،مودب می ذارن و گورو گم می کنند ...انگار کسی فقط نوشابه بخوره اشکال داره؟...
.
.
.
.
چرا این نارفیق نیومد؟
گفته بود حتما می یام.....
قار و قور این شکم در اومد
این پسره پیداش نشد؟
اوف فلک ...نامرد فلک ...