آهی کشید و آیینه را مه آلود کرد ...با آرنج شروع به پاک کردنش کرد وخیره شد بدرونش خیلی وقت بود خودش را نمی دید ..چهره اش را سالها بود از یاد برده بود ...
تمام اعضایش را در آیینه قدی دیوار می دید اما چهره اش را نمی دید .دستی به مانتوی رنگ و رو رفته اش کشید و دوباره به آیینه نگاه کرد .خودش را هیچ نمی دید به جای آن قیافه کودکی هفت ساله را می دید با دو گیس طلایی رنگ که به او می خندید ..او هم می خندید ..کودک هم می خندید ...دستهایش را بالا می برد و بدو گیس طلایی رنگ دست می کشید .. کودک هم گیسوانش را دستی می کشید...
کسی صدایش کرد ..برگشت .....پیرزنی بود با شکم ای که از لای دگمه های سیاه مانتو بیرون زده بود گفت تو مرا می بینی ..پیرزن خندید ..دندانهایش ریخته بود ..صدایی جیغ مانندی گفت بله می بینمت .. گفته بودی بیام بریم آرامگاه مادرت..برگشت دوباره در آیینه نگاه کرد ..کودک گیس طلا نمی خندید چشمهایش پر از اشک بود و لب پایینش را ورچیده بود .....گفت در آیینه هم مرا می بینی ..پیرزن چشمهایش را تنگ کرد خواست جلوتر بیاید ..گفت چشمام نمی بینه ......
اشک هایش را پاک کرد و گفت : توبیرون باش الان میایم ..و دوباره به آیینه نگاه کرد ..کودک گیس طلا برگشته بود و می رفت .. بین مه سفیدی که او را در بر می کرد ..جست و خیزان ... آهی کشید .آیینه سرشار از مه شد ...عصایش را برداشت و بدنبال پیرزن براه افتاد ...افتان و لرزان .....
دوباره فصل باران هاي موسمي فرارسيده است .از پشت پنجره زانو به زانوي تنهايي
درخت نارنج را مي بينم كه غوطه ور در قطرات ريز باران است .صداي دق الباب باران
مرا بسوي عطر نارنج و طراوت مي كشاند..نسيم سردي لابه لاي موهايم سرك مي كشد
چشمهايم را مي بندم
.ياد گرمي دست تو با همان عطر خاك هميشگي مرا در بر مي گيرد.
هميشه فكر كرده ام انگشتان تو حالت كوزه گري را دارند كه گل تازه خمير شده اي را
تبديل به شي روح دار و زيبا مي كند.چون زماني كه زير و بم روحم را مي كاوي و پيچكي
مي شوم دور تا دور اميد و بيداري .
چشمانم را باز مي كنم .هوا سرشار از عطر نارنج و خاك است ....صداي آرام موسيقي را
مي شنوي ؟انگار كه من با تو حرف مي زنم . ميداني كه صداي ساز انعكاس آمال و آرزوها
وسراينده هيجانات و ارتعاشات روح بشري ست كه با انگشت نامريي خود روح خوابيده را
بيدار مي سازد.همچون انگشتان تو ..وقتي زير و بم روحم را مي كاود .......................
گوش كن .درتمام لحظاتي كه نيستي ..من با زبان موسيقي صدايت مي كنم ...................
دوباره فصل باران هاي موسمي فرا رسيده است وهوا سرشار از عطر تند نارنج و خاك
است ومرا بياد كوزه گري مي اندازد كه انگشتانش گل تازه خمير شده اي را تبديل به شي
روح دار مي كنند .... قلم مو و تابلو آنجا مانده اند که دیگر دستم نمی رود بی رنگی را رنگ بزنم .از وقتی ستاره های زمینی را به آسمان چسپانده ام دیگر هیچ تابلوی مرا بسوی خود نمی کشد . تابلوی آسمان مرا غنیمت بزرگی ست چشمهايم را مي بندم ..عطر خاك مرا بیاد تو می اندازد یا تو مرا بیاد خاک می اندازی ؟هیچ ندانستم ..
پ.ن:تقدیم به استاد نقاشی ام که انقدر آسمان کشید که بلاخره مسافر ابدی آنجا شد ..
این روزها همش دلم می گیرد ....
اردیبهشت را دوست دارم اما امسال آن زیبایی و طراوت سالهای پیش٫ هیچ به اتاق من مهمان نمی شود با اینکه پنجره ام باز است و من و دو تا کبوتر ی که هر ظهر به هوای خرده نان ها می آیند ..منتظریم ..اما جز تابش سوزان آفتاب چیزی نیست .. هنوز حرف پیرزن ٫سر صبح داخل تاکسی بیاد م است...این عمل آدمهاست ..از بس بهم اخم و بدی کردند خدا بارون نمی فرسته ...به حیاط نگاه می کنم ...باید در این دنیا به جز نیکی و بدی کردن و عمل آدمها چیزهای دیگری هم باشد ... به کنار کتابخانه ام می آیم و دستی به کتابهایم می کشم .. "ماهی سیاه کوچولو نوشته صمد بهرنگی" انگاری خودشو می ندازه داخل دستهایم .. بر می گردم و به روی میز نگاه می کنم امسال ماهی قرمز تا اردیبهشت دوام آورده و دنبال خودش می چرخه ... کتاب ماهی سیاه کوچولو رو کنارش باز می کنم .... و می پرسم تو هم دلت می خواست مثل این ماهی سیاه بدونی آخر جویبار کجاست ؟...او فقط بلد است به خورده کوچک نانی که داخل تنگ می اندازم "تک "بزند .... عادت کرده مثل من٫ به ماندن و دل به سرنوشت دادن ...انگار لبخند زدم ..اینرا در شیشه سیاه مانیتور می بینم و دلم می خواهد ...اینجا ... بنویسم ... شاید هم ماهی سیاه کوچولو آنجا لای کتابها دلتنگ بود و دلش خواسته من بیادش بیاورم . و بیادها بیندازمش....آخه ماهی سیاه کوچولو گفته بود همه چی به پایان می رسد شب به آخر می رسد هفته به آخر میرسد ماه به آخر میرسد ؟آخر این جویبار و دریا به کجا می رسد ؟...هیچ کس هیچ وقت نمی داند.
دلم خواست منهم بروم .........به خیلی دورها ...دوردستها .. ..آخر دنیا کجاست ؟ دلم می خواهم بروم .... پرده تکانی می خورد کبوترها رسیده اند ....باید برایش خورده نان بریزم .. ....فردا به رفتن فکر خواهم کرد ..فردا ....فردا ..فردا..
هنوز اینجا یی و منتظر ایستاده ای ؟ هر روز منتظر می ایستی ..و من نمی توانم چفت محکم پنجره را باز کنم وبرایت دست تکان دهم مثل تمام عصرهای که با گلدان ایوان منتظرت می نشستیم .
باران هنوز دارد تمام اشک هایش را روی شانه های صبورت فرو می ریزد؟ گربه هم می داند پاهای تو استوار ترین جا برای تکیه دادن است ...می دانم ...دلت به جای آن پنجره تنگ و خاموش روبه رو گشاده ترین پنجره عالم را آرزو می کرد ؟ با همان گلدان سفالی و گلی صورتی رنگ که من هیچ وقت نامش را یاد نگرفتم . باران که به کتت می خورد عطر سیگار ردس ترا به من میرساند و صدایت در گوشم می پیچد خوشت می آ ید تو هم بکش ..هنوز منتظر ایستاده ای ؟....من ردسی هم آتش زده فکر می کنم چرا عطر همیشگی را ندارد ....کاش مثل باران بودم که گوشه چشمهایم را به شانه هایت بمالم یا مثل همین گربه ای که خودش را به پایت مالید و رفت ...می خواستم عطر این ردسی را که تو می کشی را با مال خودم مقایسه کنم ..و بهت بگم یادت است مادرت می گفت گربه سیاه شیطان است . راست می گفت... مرا که می بیند جیغ می کشد ....پا هایم را به جای که گلهای صورتی که چه اسم سختی داشتند می کشم سیمانها آنجا مقابلت می ریزند اما تو هنوز به پنجره بسته نگاه می کنی .. ..گربه سیاه را دوست ندارم بگو از کنارم رد شود.... سیمانها را در دست می فشاری و سرت را پایین می اندازی و میروی ..دنبالت کشیده میشوم ......... ...چرا نمی توانم عطر ردس ترا بو بکشم ؟..دستم را هم نمی سوزاند .....بر می گردی ..ودوباره به کوچه خلوت و پنجره بسته خانمان نگاه می کنی ..... باران دوباره به شانه هایت دلتنگ است . درست عین من .........
بوي دريا و عرق ميداد.اينو وقتي يقه پيراهنش را از گرما تكان داد فهميد. به اطراف اسكله نگاه كرد وفكر كرد الان همه اين مردهاي سياه چرده و زن هاي چادر بسر كه از سرصبح تا الان كه نزديك غروبه اينور و اونوردويده انند هم٫ خيس عرق هستند و دهانشان مزه شور دريا را گرفته...بندر مثل چند سال پيش بود ..همانطور پر از مسافراني كه از دور و نزديك آمده بودند همانطور شلوغ و داغ ...چند ساعتي ميشد به بندر رسيده بود اما خيال رفتن به شهر را نداشت دلش به بلم ها و لنج هاي لم داده در آب تنگ شده بود ..ساكش را انداخت زمين و گوشه اي چمپاته زد ...دوباره پيراهنش را تكان داد برخلاف هميشه از بوي عرق تنش بدش نیامد وحتي اين بو برايش يادآور لذت خاصي بود لذت سال ها پيش..كه هنوز همين جا در بندر زندگي مي كرد ..لنج را به آب مي انداخت و تورش را ساعتها به ماهي ها مي سپرد ...حلال و حرام مي فهميد و عاشق خاتون بود ..حالا برگشته بود همه چيز تغيير كرده بود جز اينكه هنوز عاشق بندر و خاتون مانده بود ..خوشحال بود به جاي ادكلن هميشگي دوباره عرق تن مردي مي آمد كه پنج سال قبل با اجبار راهي پايتختش كرده بودند ..به اسكله خيره شد ..هنوز خودش را آنجا مي ديد با دستفروشي چانه ميزد و به جاي همه ماهي هايش يك دست شال و روبند پر از پولك و نگين براي خاتون گرفته بود وبه يحيي داده بود كه آنها را به خواهرش برساند.وبگویدبه جزمن کسی چشمهایت را نبیند
ديگر او همان پسره زلال و صادق نبود باري از گناه داشت ناراحت هم نبود وقتي مي خواستند بفرستنش ديار غربت باید فكرشو مي كردند! معلومه به خاطر تكه ناني بايد هركاري مي كرد ..حالا كه برگشته بود.... بندر و ياد خاتون دوباره زلالش مي كردند اینرا می دانست .بايد با بندر غسل مي كرد .بندر مثل پدر و مادرش بود....پاهايش كه درد كرد بلند شد و قد ش را راست كرد و هيكل استخواني اش را كشيد هنوز در سرشانه هايش احساس درد و كوفتگي مي كرد.دلش به يحيي و كپردور از بندرشان تنگ شده بود ..با يادآوري آنجا قدمهايش كه نمي رفت تا به خانه برادرش برسد جان گرفت وبا شتاب بيشتري قدم برداشت ...واز بين آدمها با شتاب بيشتري گذشت دلش نمي خواست هيچ آشنايي را ببيند.با پيرمردي كه پيشاني كبود و چشمهاي آب آورده اي داشت برخورد كرد تا خواست دلجويي كند به نظرش آمد پيرمرد را مي شناسد ٫ زود سرش را زير انداخته گذشت ..عباهاي سياه زنان با آن روبندهاي ضخيم چيزي در دلش فرو مي ريخت ..به آسمان نگاه كرد ..بندر داشت مي رفت چادري سرخ به خود بكشد و دريا سياه و دور شود ....از دور كپر را ديد تنها و كوچك ...هنوز اما مي درخشيد ..از عرق بود يا نم اشك ....تمام صورتش خيس شد..با شوق و لرزش گوني جلوي كپر را بلند كرد ..خالي بود ...خالي .............
خود را روي ماسه هاي نم دار انداخت وچشم بدوردستها دوخت .همين جا بود كه يحيي گفته بود بابا یش مجبور شده خواهرش را به يك ناخداي عرب از بندر لنگه شوهر بدهد ...همين جا بود كه خاتون روبند پولكي اش را باز كرده چشمهاي سياهش را به كف دستهاي لرزان او فشرده بود .همين نزديكي ها بود كه خود را به امواج سرد آب سپرده بود تا مي تواند از ساحل دور شودو برادرش او را كشيده بود بيرون و گفته بود بايد تا فراموش كردن خاتون برود پايتخت٫ همين گوشه دورافتاده و خلوت بود .....وانگار كه همين ديشب بود.زخم دلش هنوز مي سوخت.مخصوصا که شنیده بود خاتون هیچ خوشبخت نیست ٫برگشته بود بداند چرا؟
پيرمرد عرق خرما را سر كشيد و چشمهاي آب دارش را پاك كرد .زن كه نگاهش مي كرد بلاخره طاقت نياورد و گفت چته مرد از سرشب سگرمه هات تو همه .چي شده ؟مي خوايي يحيي رو بلند كنم . ناخوشی ؟مرد غضبناك گفت :امروز تو بندر كي رو ببينم خوبه ؟زن سرتكان داد و پيرمرد گفت:محمد علی رو!اون برگشته ..زن حيرت زده نگاهي به اتاق بغلي كرد و آهسته گفت: اگه ناخدا ببينه روزگار خاتون سياهه . شنیده که اونها همو می خواستند .پيرمرد گفت صبح مياد دنبال زنش ميرن عرجا ..چي كار داره بمونه و ببينه ..زن فتيله چراغ را پايين تر كشيد و در حاليكه تور و قلاب را بسمت ديوار مي كشيد تا برای رختخوابها جا باز کند گفت:ولي مرد حيف كردي دخترت را به اون جوون ندادي و دادي بيك سگ ..همه تن دخترم كبوده پاش چلاق شده .هیچی نمی گه اما یه دردی داره طفلکم....پيرمرد غضبناك تر گفت:من چه مي دانستم اينطوري در مياد !ميداني كه محمد علی هيچي نداشت .نه ننه نه بابا يك لنج اونم مال برادرش بود با اونهمه بچه و عيال !چه مي دونستم .گفتم ما نخوردیم اون بره بخوره . ما نپوشیدیم اون بره بپوشه و آب چشمهاشو پاك كرد وگفت : شبر٫تو عرجا همه چی داشت .تو بندر هم همه می شناختنش. چه می دونستم وخود را در رختخواب انداخت. پشت در خاتون با نگاه مات زده نشسته بود انگار تمام تن بي رمق و بي جانش یک آن جان تازه ای یافت .انگار مرده ای بی روح بود زنده شد .مقابل آیینه شکسته اتاق ایستاد و دستی به موهای سیاهش کشید .لبخندی گوشه لبش را می شکست .دستش می لرزید .همانجا رو زمین ولو شد.
آيا اين وهم و خيال بود؟او درست شنيده بود ..اشك امانش را بريد .احساس كرد نمي تواند نفس بكشد احساس كرد قلبش هر آن ممكن است از حرکت بیستد . او امشب زير همين آسمان بود . اگر قرار بود از دست شبر بمیرد چه بهتر برای آخرین بار محمد علی اش را ببیند. باید می رفت .همیشه آرزوی برگشتن او را کشیده بود .در تمام سالهای که شبر او را با اجبار سر میز قمار و میگساریش می نشاند .تمام سالهای که او فقط از خدا می خواست محمد علی را به او برگرداند. پاي شكسته و بي جانش را دنبال خود كشيد و زير سايه هاي نخل ها ي حياط پنهان شد .قلبش در سينه مي تپيد ..شبر گفته بود تا طلوع صبح از سفر ميرسد تا به لنگه برگردند ....گفته بود اگر حرفي به ننه باباش بزند پايي ديگرش را هم خواهد شكست تا براي هميشه خانه نشين شود ..خاتون با خود زمزمه كرد محمد علی را ببينم بعد هرچه ميشود بشود ...در را باز كرد و به كوچه خزيد .پايش مي سوخت ..آنرا دنبال خودش مي كشيد ..مي دانست ..مي دانست محمد علی كپر خودشان را از ياد نمي برد .آنرا با یحیی درست کرده بودند. و او هرشب برایشان نان و آب برده بود . ومحمد علی برایش ماهی کباب کرده بود دعا می كرد ..وخود رامي كشيد ..تاريكي شب و سايه هاي نخل ها او را مي ترساند ... اماحسي شاد در تمام وجودش پيچيده بود كه به او قوت رفتن مي داد .تنها امیدش همین بود .رفتن و رسیدن !
محمد علی همانجا مقابل كپر خوابش برده بود ..و نسيم ملايم دريا موهايش را به بازي گرفته بود ..دستي سرد و يخ زده گونه اش را نوازش كرد و صدايي لرزان دم گوشش خواند محمد؟ محمدعلی چشم گشود فكر كرد خواب مي بيند اما سياهي كنارش نشسته بود بلند شد وبا تمام حير ت ديد خاتون اشك ريزان مقابلش نسشته است .....خاتون زيبايي او زني لاغر و استخواني شده بود ..فقط همان چشمهارا داشت ..سياه مثل دريايي دور ...مثل بندر زيبا ... لمسش کرد خودش بود خاتون!دستانش را گشود ..وخاتون آرام آنجا خزيد ..تنها پناهي كه داشت ... محمد علی احساس كرد ديگر از تمام دنيا چيزي نمي خواهد .خاتون شروع به زمزمه کرد از تمام دردهایش ..و محمد علی آرام دم گوشش خواند ..هیس ..الان هردو در بندر غسل می گیریم و می شویم خاتون و محمد قدیم .
دريا آرام نگاهشان مي كرد ....او به اين قصه ها عادت داشت ..ومي دانست چرا مهتاب زير ابري مي لرزد و خورشيد غروبها خونين مي شود .می دانست چرا همیشه خاموش است .و سنگهای را که بهش پرتاپ میشود را نگاه می دارد .او موج هایش را بسر و صورت خاتون و محمد ریخت ٫اشک هایشان را شست و گذاشت تا آنجا که می توانند در آغوشه پهنش پنهان شوند ...
دکتر صورتی لاغر و کشیده دارد وچشمانی که زیر عینک با آن انعکاس نور مهتابی مطب روی شیشه ها هیچ دیده نمی شود .آخرین سفارشات را به مریض قبلی می کند و مرا که آستانه در ایستاده ام دعوت می کندروی صندلی بنشینم .کمی دستپاچه ام .اولین باره که پیش یک روانپزشک آمدم و اصلا نمی دانم چه خواهم گفت .دکتر لبخندی بر روی لبان قلوه ایش می آورد که نوکی دماغش به لب بالا می چسپد .بی اختیار لبخندی می زنم .و حواسم رو جمع می کنم ببینم چه می پرسد ؟..
بله آقای دکتر ..من ازدواج کردم ..نه خیر فعلا بچه نداریم ..همسرم شغل آزاد دارند ..نه خیر هیچ بیماری جسمی در من و همسرم نیست ....نه خیر آقای دکتر خانواده همسرم در شهرستان میشوند ...
دکتر در صندلی جابه جا شد و گفت :پس این خانم زیبا بفرمایند چه مشکلی دارند ؟..احساس کردم می توانم چشمانش را ببینم ..جوانی و شور و شوقی که در آنها بود در سن و سال اش نبود ..حالا راحتر می توانستم با دوچشم حرف بزنم ..شاید هم من اینطور فکر می کردم ...چون با اونهمه چشم دوست و آشنا نتوانسته بودم حرف بزنم ..گفت :بفرمایید ..دوباره تلاش کردم حواسم را جمع کنم ....گفتم :آقای دکتر نمی دونم از کجا شروع کنم ..من با اینکه زندگی متوسط آرام و همسر خوبی دارم بسیار احساس اضطراب ترس و دلهره می کنم ...هیچ چیز در زندگی خوشحالم نمی کنه ....هیچ چیز باعث برافروختن احساساتم نمیشه ..دوست دارم کسی باهام کار نداشته باشه تا من تنها گوشه ای بشینم و فکر کنم ..و وقتی هم فکر می کنم ..نمی دونم با اونهمه چیز که در مغزمه به کدومشون فکر کنم ..بلند شد و آمد مقابلم و به میز تکیه داد گفت:تمایل به گریه کردن هم داری ؟گفتم بله اگه تنها باشم با یه آهنگ محزون بی اختیار گریه می کنم ..کنارم روی صندلی چرمی نشست ....علی می گفت برای عید بهتره راحتی هایمان را عوض کنیم ..از چرمی ها بخریم ....دستم را که گرفت دوباره سعی کردم حواسمو جمع کنم ..پوست دستمو کشید و گفت :آب هم کم می خوری ..چشماتو ببینم ..بله کم خون هم هستی ..آستینتو بلند کن ..فشارتو هم بگیرم .....نه اینطوری نمیشه ..پالتو تو در بیار .....با خودم گفتم کاش تنها نمی اومدم ..با علی می اومدم ....فشارمو گرفت ..داشت لبخند می زد ..وقتی از کنارم بلند شد نفس راحتی کشیدم ....خواستم پالتو مو بپوشم ...گفت :هنوز نپوش چند تا تمرین ورزش بهت باید بدم ...هنوز بشین ..از همسرت بگو ..رابطه ات باهاش چطوره ؟..گفتم اون آدم خوبیه ..فقط کارش یه جوریه من همش تنهام ...می گه خودت برو خرید ..خودت برو دکتر ..خودت برو مهمونی ...دکتر گفت :اینکه خوبه ..همین مریضم که الان رفت شکایت داشت که همسرم حتی نمی ذاره برم سرکوچه ..کنارم نشست و دوباره دستم را گرفت و گفت :تو کمبود عاطفی پیدا کردی ..و کمی افسرده و تنها شدی ... حیف که جوانی و زیبایی ات را کنج خانه با افسردگی بگذرانی ...خجالت می کشیدم دستمو بکشم ....همش فشار میداد .....همش تقصیره علی است گفتم تنها نمیرم .....با صداش که داشت می گفت بلند شو حواسمو جمع کردم ..گفت برگردد به دیوار با نیم سانت فاصله ..بعد کف دستهاتو بذار رو دیوار ..آروم آروم ببر بالا ..می خوام تمرین بدم قفسه سینه ات باز بشه ...آفرین همین طوری خوبه ....دستش گرم بود .. و نفس تندشو حس می کردم ..یک لحظه احساس خوش آیندی از نوازش اش بهم دست داد ..اما فوری دستهامو از دیوار کشیدم و گفتم من دیگه باید برم آقای دکتر ....او می دانست که من این احساسو کردم ...لبخند پر مفهومی زد و گفت :من میتونم شادت کنم ...نسخه نمی نویسم برات ...بازم بیا ...
ندونستم چطوری پله های مطب رو برم پایین ...و خودمو به کوچه بندازم ...هوا تاریک شده بود ..به اشکهام اجازه دادم رو گونه هایی بریزنند که دکتر گفته بود مثل گل شکفته می مونند .....پاهام بی حس و حال بود ...دنبال خودم می کشیدمشون .....اما ایستادم ...یادم افتاد هنوز تا آمدن علی چهار پنج ساعتی مونده .............چرا عجله می کنم .......برای چی ؟......و به حسی فکر کردم که تو مطب زیر و بم روحمو لرزوند ................حسی که سالهاست از یاد رفته ..
اما دیگه نمیام ...نه نمیام ....نه میشه با چشم های دوست حرف زد نه چشمهای غریبه ...نمیشه حرف زد .......نباید حرف زد ..........مقابل مبل فروشی ایستادم .....علی از این مبل ها می گه ...شاید روحیه مو عوض کرد .....می تونم بوفه هم بخرم ......میز نهار خوری هم بد نیست ...حالمو خوب می کنند ...آره ......
تازگی ها وقتی می شنوم کسی تو بیمارستان تو قسمت آنژیو گرافی است یا داره از مغزش و سینه اش سونو گرافی می کنه یا تصادف کرده یا مرده یا داره شیمیایی میشه هیچ فرقی در حالم نمی کنه درست عین وقتی که برادرم با خوشحالی خبر قبولی در کنکورش را داد ....اون موقع هم نه خوشحال شدم که مهندس میشه مثل خودم که چی ؟بتونه با یکی که خودش نمی تونه مهندس بشه و باید با یه مهندس ازدواج کنه که خوشبخت شه به خیال خودش .. ازدواج کنه .. نه ناراحت شدم که بابای بیچارم باید جون بکنه که چی ؟ما می خواهیم برای خودمون آدم بشیم ...چون آدما دارن با رسم زندگی پیش میرن ..هیچکی نمی خواد یه کار تازه بکنه ..فقط برای خودش ..برای همین از درد هاشون هم تاثیر نمی گیرم .چون خودشون به خودشون بد کرده اند .
با همون چاله همیشگی گونه اش خندید و گفت :نکنه افسردگی گرفتی پسر خبر نداری .داشتم فکر می کردم علی هر چی سنش بالا تر می ره گودی گونه اش بزرگتر و گودتر میشه گفتم :نه بابا ..نمیذاری که حرفمو تموم کنم ..داشتم می گفتم که برام عادی شده این چیزا اما از دیروز که شنیدم مهندس قلبش گرفته و بیمارستانه یه جوری شدم ..رک و راستش این که خیلی ناراحتم ..چون همیشه فکر می کردم اون آدم بی درد و بی خاصیتی ست ..
گارسون دوتا استکان چایی و کیکی که روش دارچین ریخته بودند که خمیرخامش دیده نشه را روی میز گذاشت و گفت :چیز دیگه ای لازمه ؟
علی دستش را روی گلهای استکانش کشید و گفت:آره ..من تعجب کردم ..بعد از جلسه انقدر سالم و سرحال بود که من حتی گفتم مهندس یه فکری به عیدی ما فقیر فقرا بکن این عصر عید ..میدونی که ؟اهل شوخی و این چیزا نیست ..اما خندید و کلی از خرج و مخارجی که پسرهاش در آورند صحبت کرد ..و شب شنیدم که تو بیمارستانه ..سرمو تکان دادم واو گفت:آخه بابای من از نداری سکته کرد و مرد .این مهندس با اینهمه تشکیلات و دبدبه چرا قلبش مریضه..الان برای خودش یک سرمایه داره مشهوره .. تو اداره ها ..که اسمشو میاری طرف تا قوزک پا برات خم میشه ..اون پسر کوچکیش فقط اندازه حقوق من قیمت کفش و لباسشه ...دوباره خندید و من انگشتمو کردم تو گودی گونه اش ..
گفتم :ولی تا حالا شنیدی بگن مهندس دست زن و بچه اش را گرفت رفت مسافرت ؟تا حالا شنیدی بگن مهندس رفت ورزشی استخری ؟مهمانی ؟همیشه داره می دوه ...اینجا برج می سازه میره باکو برج می سازه ..تا شب داره سر این و اون داد میکشه عجله کنید ..بسازید ...فلان کنید ..تا حالا دیدی مهندس بگه بخنده ؟..نه ..نه تو نه ما نه خودش ندیده ..انگاری خدا براش دوتا عمر داده ...می خواد با یکیش فقط کار کنه پول در بیاره ..جهازیه چند تا دختر بده ..به این و اون کمک کنه ...برج بسازه خونه بسازه ..و از خستگی و استرس و فشار بمیره .. مو قع نهار و شامش معلوم نباشه ..اونوقت با اون یکی عمرش با زن و بچه اش خوش باشه ..با پولهاش بگرده ..درست و حسابی بخوره ..بخوابه ...فیلم ببینه ...زندگی کنه ...
علی نگو تعجب کردم ..من هیچم تعجب نکردم ...مهندس با اینهمه خوبی و خیرات و سرمایه داریش به خودش چی کرده ؟...بگو ؟...کسی نیست بگه پسرهات و عروسات می خورن و یادت هم نمی افتند ..مگه چند بار می خوای دنیا بیایی که همه چیزت شده کار؟..خوبی کردن ؟ من و تو هم جون بکنیم اون هم ؟...برای چی ؟...
برای بی عقلی این آدمها متاسفم ..علی در فکر بود و داشت گونه اش را با دست می کند ....دلم خواست دارچین کیک را فوت کنم روی میز ...یا به علی بگم که گودی گونه اش منو یاد قبر می ندازه ...
ساعتش را از دست در آورد ٫دیگر احتیاجی به دیدن زمان نداشت٫چه یک ساعتی چه یک ثانیه ای ٫آنرابدست نگهبانی که داشت در سلول را می بست داد ٫نگهبان با چهره بی تفاوتی آنرا گرفت درون جیبش گذاشت و گفت :سیگار ندارم برو تو ..
پوزخندی زد و برگشت اتاقی با دو ردیف تخت و کلی آدم که نگاهش می کردند مقابلش بود.درست عین وقتی که زنش و دخترش با برادر ش می ایستادند و پدرش سرش داد میزد از تو آدم نمیشه برو تو ...دستش را روی یکی از میله ها ی تخت گذاشت و فکر کرد زیاد هم جای بدی نیست ٫مهم این بود که فکر بکند اینجا مثل اتاقش است به دور از سایر خانواده و دری بسته به تمام خانواده ..صدای گفت:ببند اون خنده تو و بیا تو تختت ..صدای دیگری گفت:انگاری خونه ننه اش اومده ..با اشاره اونها کنار تختش که طبقه دوم حساب میشدرسید و تا خواست سلامی کند مردی با سینه باز که رنگ پوستش مثل یک خرس قهوه ای بودکنارش ایستاد و با اشاره به تخت گفت:صاحبش بعده ده سال دیروز آزاد شد اما تا ده سال بعد هم یادش نمی ره اینجا به اوسا محمود بی اجازه لبخند نمی زنند..چی ؟..یه بار هم تو بگو ..بدونم تحویلت قالبه ؟..احساس کرد خنده اش را نمی تواند نگه دارد.. شاید به خاطر تشبیه خرس قهوه ای بود که از قبل کرده بود ..خندید ..آرام ..بعد با صدای بلند ...خرس قهوه ای کمی عقب رفت و در برابر گردهمایی رفقا گفت :برید کنار ..هنوز تحویلش قالب نیست که اینجا زندونه ..بعدا احوالپرسی می کنید..
روی تختش دراز کشید از پتوی زیتونی رنگی که زیر شکمش چند لا مانده بود و ناراحتش می کرد بوی تند سیگار و عرق می آمد.نفس عمیقی کشید این بو را از همان زمانی که پدرش سرش را زیر بغل می گرفت و فشار میداد تا بقول خودش جونش در بیاد ..می شناخت .صدایی گفت:جرمت چیه بچه ؟سرش را بلند کرد و نگاه کرد مردی ریز اندام با چشمهای ریز کنار تخت ایستاده بود..مرد که دید نگاهش می کند گفت همسایه بالای کلت هستم ..و به تخت بالا اشاره کرد ..از چشمهای ریزش با اون دماغ سر به بالا که موهای داخلش مثل ذغالهای سیاه بود گرفت تا رسید به سر طاس مرد ..بلند شد و نشست دیگر صورت مرد را نمی دید اما دست آویخته او را می دیدکه سیگار کوچکی در دست داشت..سیگار را از لای انگشتان مرد ریز اندام گرفت و پکی طولانی به آن زد سپس بلند شد و مقابل نگاه متعجب مرد پوزخند زد ..چند نفری با سینه های باز و پر و بال گشوده دورش کردند ..سیگار را لای انگشتان مرد گذاشت و گفت :جرمم این بود ..و نگاهی به چشمهای سر به بالا و سر به پایین آنها کرد و فکر کرد دارد می خندد..شاید هم نمی خندید....خرس قهوه ای گفت:بچه روداری هستی ..غالبت هم ضعیفه ..و دستش را بلند کرد ..هنوز بوی عرق پدر را حس می کرد ..محکم دست خرس را در فضا گرفت و فشار داد آنقدر که جونش در آید ...مرد ریز چشم گفت:اوسا محمود ؟....سپس کنارش ایستاد وگفت:ما رفیقیم ..و اشاره کرد که دست او را ول کند ..و سیگار را در دهانش گذاشت ...اوسا محمود که رفت رفقا هم گورشان را گم کردند دوباره روی تخت دراز کشید ..بوی تند عرق و سیگار از پتو می آمد واو از این بو متنفر بود ..
احساس کرددلش بهم می خورد .....خندید ..شایدم فکر کرد که می خندد..انقدر که جونش در بیاید..
کنار درکه باد گاهی بازیش میداد٫ایستاده بودم با خودکاری که انگشتانم فشارش میدادند٫درختان بی برگ و خشک با آن دستهای ظریف رو به آسمان آشیانه هیچ گنجشکی نبودند٫صدای شاگردان کلاس اول پیچیده بود درون راهرو:ط...دسته دار...باد پاییزی از تمام درزها خود را بداخل می کشید زنی لباسهای دخترش را مرتب کرد سفارش کرد گونه اش را با تمام عشق بوسید او را سپرد و رفت .
مادر بی صدا مرا بوسیدودست کف آلودش را روی کمرش که درد میکرد گذاشت ومرا خواباندوبا آن چشمهای سیاه که هیچ نوری نداشت جز تصویر رنگ پریده من از کودکی هایش گفت که دوست داشت معلم بچه های کوچک شود ..وقتی خواب چشمانم را از چشمهای نم دار او که می گفت از باد پاییزی ست می ربود و من به باغ سرسبزی که فصل پاییزی نداشت پا میگذاشتم ٫باد پنجره را کوبید صدای مشتی می آمد که ناله خفه مادر را روی طناب های همسایه ها همانها که مادر رخت هارا برویشان پهن میکرد ٫می پاشیدهمان همسایه ها که مادر بی صدا در خانه هایشان خم میشد بی صدا ناله میکرد ٫و دختر بزرگ همسایه می گفت بنویس ط..مثل طوفان..باد پنجره کلاسی را می کوبید بچه ها با صدای بلندی می خوانند ط..مثل طناب..انگشتهایم خودکار را خونین کرد شدم مثل زن صاحبخونمون با اون مانیکورهای قرمزش..مثل چشمهای مادر بعد از مشت ..شبها از تمام درزها ی پنجره ها باد سرک می کشید و ناله های مادر که فکر میکرد مرا به خوابهای طلایی سپرده تمام آنها را می پوشاند.شبها من مشق می نوشتم همان شبها که عصرش با گنجشک روی درخت نقشه می کشیدم دستهای او را بگیرم که مادر اشک نریزد ..همان شبها که هنوز به ط ..دسته دار نرسیده بودم اما می شناختمش که شبیهه مشت بود ..همان شبها که صدای ناله های مادر با جیرجیر چرخ خیاطی تمام دفتر مشقم را خیس می کرد ..آنشب نه مادر نه چرخ خیاطی دیگر صدا نکردند ..باد اشکهایم را برد مرا هم برد تا دم در همسایه ها ..آنها مادر را که خم شده بود بردنند. مثل درس آنروز" د..قوز کرده ."که معلم می گفت انگار " د "پشتش خمیده .. همه خندیدند ..من گریه ام گرفت ..مادر را بردنند ..من ماندم همانجا ..سقف چکه میکرد ..درختها با شاخ و برگ لرزان دستهایشان را به آسمان بلند کرده بودند ودستهای من افتاده روی دفتر مشقم ...معلم داد می زد ..ط..مثل چی ؟..گنجشک از روی شاخه ها پرواز کرد .
دستهای بچه ها روی نیمکت هاست و دفتر مشق هایی که مرتب روی میز گذاشته اند .صدای می گوید برپا وبدنبالش برجا ..سقف چکه می کند طشت کوچکی گذاشته اند .همرنگ طشت مسی که بعد از چکه های سقف خانه صورتم درونش چند لا میشد . می گویم بچه ها درس امروز ..ط..دسته دار...صدایی از ته کلاس می گوید:خانم معلم درس امروز د..خمیده است ..به چکه ها نگاه می کنم ..پاییز چشمهایم را نم دار کرده است ..خودکار را لای درس د..خمیده می گذارم .
....
پ.ن:بنا به علت هایی مجبور شدم این وبلاگ را از نو بسازم و قصه هارا از نو بگذارم به این علت کامنت های تمام دوستان عزیز که کلیک رنجه کرده بودند حذف شد ....ببخشید.
الان که میرسم خونه با سنگینی پازل های تکه تکه صورتم ٫همسر نازنینم به استقبالم می آید و چون نایلون خریدی در دست ندارم کیف سامسونگم را هم نمی گیرد و با گرمی و محبت بی شائبه اش می پرسد ؟بگو ببینم شب یلدا خونه پدر تو میریم یا خونه پدر من ..؟منهم با گرمی همانطور سراپا در آستانه در که روغن کاری جادویی محبت کشی همسر زیر کفشهایم خود نمایی می کند٬می ایستم ودر حالی که نصف بیشتر پازل ها بسوی خانه تو راهشان را می کشند و میرونند جواب می دهم :نه عشق من ..خانه هیچکدام نمی رویم مزه نوازش های سال قبلت هنوز زیر زبانم همراه قرص زیر زبانی قلبم خاطر نشان می کنند که به خانه عموی بزرگ برویم که خوشبختانه هم عموی شماست هم من ..و شب یلدای بلند و گرم نه با روحهایمان بلکه با جسمهایمان بگذرانیم .یادت نرود لباس زرشکی که از روز عقدمان ببعد را نپوشیدی بپوشی شاید هیجانات سرکوب شده سالها قبلم مثل گارامانی شروع به نواختن کند .
یادت میاداونروز که بارون بارید من دوباره از مادرم متولد شدم روی زانوان تو و عطر موهات ..کسی نگفت بیا شب یلداست ..رئیس نگفت حقوق همینه خواستی نخواستی به من چه ..داداش بزرگ گیر نداد یه چک مشتری بده تا خانواده گرمم شب یلدایی بگن و بخندند..همسر نازنینم نگفت اون پیرهن زرشکی رو دیدی ندیدی تا چند بار به پدرم خم و راست نشدی ..اونروز من و بارون و تو خیس بودیم ....ولی امشب خشکه خشک میرم شب یلدا ..باید عموی بزرگم را که از عید نوروز ندیدم ماساژبدم که تو رختخواب خوابیده و شب یلدایی زورکی خواسته بند ارتباط خانواده گرم رو محکمتر کنه ..باشه جسمم مال آنها .. روحم پیش تو ..پازل هامو می چسپونی؟ .. یک نوازش کافیست تا عقده حقارت بی نوازشی رو بدم بدست سمسار سرکوچه که همسر نازنینم سال به سال مبلمان را بهش میده .. ..گیجگاههایم درد می کند ..اگر بند خانواده گرم ترا هم خسته کرد بهم بگو ..شب یلدایی دراز بگذرانیم ..خشک ..